تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 48
نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت چهل و هشتم

ملینا : میشه بری بیرون ، میخوام لباسام  و عوض کنم

 جونگ مین : چرا گفتی من و صدا بزنن ؟ حالا ببین کی

داره اذیت میکنه من یا تو ، رفت سمت کمد ولباسام و از

 توش برداشت جونگ مین : زودتر لباسات و عوض کن

من کارای ترخیصت و نیمه کاره گذاشتم بیام ببینم چیکار

 داری ، وقتی رفت بیرون قنبرک زدم و یه جا نشستم

 حالا من پیکار کنم دوباره تنها شدم ، نمیتونم اون و با

این وضعش تو زندگیم راه بدم ، واقعا" ازش میترسم

نباید حالا این و میگفت ،میدونه دل کندن ازش برام

سخت تره ، باید مفصل باهاش حرف بزنم باید سنگام

و باهاش وابکنم  دیگه اون ومپی اون ور جوی منم

اینور جوی دیگه باهم کاری نداریم از کارمم استعفا

میدم ، بهتره کلا از این شهر برم میرم جایی که پیدام

نکنه ای بدبخت بیچاره پس اون همه عشق و دوست

داشتنت کجا رفته ؟ مگه نمیگفتی این اولین و آخرین

مرد ِ زندگیم  ِ؟ آی وجدان وایسا اینقدر تند نرو ، اون

حرفا مال زمانی بود که اون مثل همه یه انسانه ، ولی

 حالا چی ؟ اون ادم نیست من دلم میخواست باهاش

ازدواج کنم بچه دار شیم و بزرگ شدن و پیر شدن

خودمون و ببینیم ولی حالا ، همه رویاهام از بین رفت

نیست و نابود شد ، من نمیتونم با یه هیولا ازدواج کنم .

داروهاش و از داروخونه گرفتم و رفتم سمت اتاقش

که صدای حرف شنیدم ، درسته ملینا بود که داشت

فکر میکرد ، بیشتر وقتا به فکراش گوش نمیکردم

ولی حالا که فهمیده من چه موجودیم ، میخوام بفهمم

 به چی فکر میکنه چه تصمیمی میخواد بگیره پشت در

 وایسادم و به افکارش گوش دادم ، اصلا" خوب نبود

 خیلی نا امید کننده س نباید بذارم از این شهر بره ِ، من

 تازه دارم به هدفم نزدیک میشم همه ش تقصیر خودمه

تو افکارم غوطه ور بودم که در با صدای تیکی باز شد

 زود اشکام و پاک کردم و رفتم سمت تخت ، بی توجه به

بودن جونگ مین لباسام و درآوردم و لباسای خودم و

پوشیدم بغض گلوم و گرفته بود و نمیتونستم حتی یک

 کلمه حرف بزنم ، زودتر ازش رفتم بیرون هوا رو به

 تاریکی میرفت ، از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم

 کنار خیابون وایسادم تا با تاکسی چیزی برم خونه

 جونگ مین با ماشین جلوی پام وایساد هرچی اصرار

 کرد سوار نشدم ، چند متر رفتم جلوتر و دست بلند

کردم بعد از رد شدن چندتا ماشین یه بنز ِ مشکی

 جلوی پام ترمز کرد میخواستم سوار شم که دوتا

 پسر و دیدم یکی جلو و یکی عقب ترسیدم و سوار

 نشدم ، چند قدم به عقب برگشتم دیدم اون ماشینم

 دنده عقب گرفت و اومد کنارم اما تو یه لحظه با

آخرین سرعتی که میتونست ازم دور شد

جونگ مین  اومد

من زیاد اصرار نکردم ،منتظر شدم ببینم سوار

 چه ماشینی میشه ، که اون مزاحما رو دیدم

دستم و گرفت و به سمت ماشینش برد

 جونگ مین : بهتره سوار بشی ، برای یه

دختر ِ تنها خطرناکه شب تو خیابون باشه . دوباره

 چشمام پر از اشک شد ، خیلی سعی کردم جلوی  ِ

اشکام و بگیرم که جونگ مین نفهمه دارم گریه

میکنم ، ولی نشد و عین رودخونه سرازیر شد

رو صورتم ، چند لحظه بعد دیدم یه دستمال جلوی

 صورتمه ، انگار از صدای بالا کشیدن مدام ِ

دماغم اعصابش خورد شده بود ، کنار یه غذاخوری

 خیابونی وایساد پیاده شد و در  ِ سمت منم باز کرد

 سَرم آوردم بالا و اطراف و نگاه کردم با صدای

گرفته ای ملینا : اینجا کجاس ؟ چرا نرفتی خونه ؟

 من خیلی خستم میخوام برم خونه جونگ مین : تو

حالت خوب نیس بهتره یه آبی به صورتت بزنی

 هوای آزاد برات خوبه . دستم و گرفت و کمک کرد

از ماشین  پیاده شم خیلی بوهای خوبی میومد نهار

 درست و حسابی که نخورده بودم خیلی گشنه م بود

این رفتار آدما خیلی برام جالب بود، وقتی گرسنه

 باشن مغزشونم کار نمیکنه کلا" هنگ میکنن

در ِ ماشین و قفل کرد و با هم رفتیم تو غذاخوری

 یه میز خالی پیدا کردیم ، من و نشوند رو یه

صندلی میخواست بر ِ که ملینا : باید باهات حرف

بزنم ، جونگ مینم لبخند زد وسرش و آورد کنار

گوشم جونگ مین : تو الآن گشنه ت ِ و مغزت

 کار نمیکنه ممکنه یه چیزی بگی که بعدا

پشیمون بشی ،رفت سمت صاحب دکه ،من با

اینکه بازم داشتم گریه میکردم خنده م گرفت

اون همیشه میدونه چطوری من و بخندونه

 واااااااای با این کاراش چطوری میتونم ازش

جدا شم جونگ مین با یه سینی غذا برگشت

همون غذایی که دوست داشتم : لَمیون قارچ

و سبزیجات کباب ماهی و کلی غذای دیگه .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.