تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 47
نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت چهل و هفتم

رو به روم یه جایگاه که با سه پله از زمین بالا تر بود وقتی اون مرد من و دید

پدر : پسرم به خونه خودت خوش اومدی، به صندلی کناریش اشاره کرد بیا اینجا

جای تو اینجاس ، نمیخواستم این سرنوشت و قبول کنم  وایسادم و جیزی نگفتم

از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم ، دستش و دراز کرد پدر : بیا .... بیا  پسرم

من بازم بی حرکت وایساده بودم که دستم و گرفت و با خودش برد ، با دستاش

بازوهام و گرفت و من و نشوند رو صندلی ، چند دقیقه بعد یه زن با یه دختر جون

اومدن تو سالن ، پدر : این همسر من و مادرت و این هم دخترم و خواهرت هستن

دختر تا فهمید من برادرش شدم خوشحال شد ولی اون زن فقط نگاه گذرایی کرد و

رفت نشست دختره هم نشست کنار مادرش، بعد فهمیدم که این یه جلسه معا رفه س

من همیشه این خاطرات بَد و مرور میکنم که فراموش نکنم کی بودم و حالا چی شدم

منم یه روزی مثل تو انسان بودم و اون کتاب میتونه من و دوباره به دنیای انسانها

برگردونه ، با اینکه میدونم آدما پیر میشن و میمیرن ولی بازم میخوام آدم باشم

بهت التماس میکنم نذار از هدفم دور بشم میخوام برای 1ساعت نه 1دقیقه آدم باشم

من از وسطای حرفاش بیدار شدم ولی نذاشتم بفهمه ، وقتی فهمیدم چقدر درد و رنج

کشیده مهمتر از همه اون یه انسان بوده خانواده داشته واقعا" دلم براش سوخت

دیگه نمیتونستم جلوی اشکام و بگیرم با اینکه چشمام بسته بود ولی اشکام ریخت

رو صورتم و جونگ مینم دیده بود چون دستی و رو صورتم حس کردم که اشکام و

پاک کرد ، آروم  چشمام و باز کردم کسی کنار تختم نبود به اطراف نگاه کردم

کنار پنجره وایساده بود و بیرون و نگاه میکرد یه مرد تقریبا" مُسن هم رو مبل

نشسته بود ، نمیتونستم باهاش رودر رو بشم هنوز ازش میترسیدم ، اون مرد ِ رفت

یواشکی چیزی بهش گفت و رفت بیرون ، جونگ مین سعی داشت لبخند بزنه

جونگ مین : اگه جیغ نمیکشی من اینجا بشینم و کنارم رو تخت نشست ، وقتی نگاش

کردم چشماش عین کسی بود که با ریمل گریه کرده پایین چشماش خیس و سیاه بود

مطمئنم گریه کرده بود ، یه لحظه یاد حرف خودش افتادم که گفت : دیگه گریه نکن

ریملات اومده پایین ، یه دفعه خندم گرفت ملحفه رو کشیدم رو صورتم که نبینه

جونگ مین :نه به ترسیدنت ،نه به خندیدنت باشه تو هم به من بخند، تو نخندی کی بخنده

ملحفه رو آوردم پایین و خیلی آروم ملینا : به تو نخندیدم یاد یه حرفی افتادم خندم گرفت

اون روز که از مهمونی میومدیم که اون پسره احمق اشک من و درآورد، گفتی گریه نکن

ریملات ریخت پایین ، الآن مثل من شدی گریه کردی ریملات ریخته پایین . با اینکه بغض

داشت ولی با صدای بلند خندید ، خم شد روم که ب*غلم کنه ترسیدم ، خودم و کشیدم کنار

با اینکارم خنده رو ل*باش ماسید ، بلند شد و رفت سمت دستشویی و صورتش و شُست .

جونگ مین : حالا که فهمیدی من انسان نیستم میخوای چیکار کنی ؟ به دوستیمون ادامه

میدیم یا میخوای بهم بزنیش ؟ ملینا : نمی دونم واقعا" شکه شدم من فکر میکردم اینا

همش تو فیلما و داستاناس ، تخیلیه  ولی ، حالا یکشون اینجا ، جلوی روم  وایساده

باید فکر کنم نمیدونم چند روز چند ما شایدم چند سال باید بهش فکر کنم ، که باید دوستیم

و به یه خون آشام ادامه بدم یا نه . حال و اوضام مثل اون نویسنده ایه که میره تو داستانش

و به دست قهرمان داستانش کشته میشه جونگ مین :معلومه که دیدن بیش از حد این فیلما

روت اثر منفی گذاشته ، یه سوال ازت میپرسم راستش و بگو : تا حالا بهت آسیب رسوندم ؟

ترسوندمت؟ غیر از اتفاقی که افتاد ، من باهات بد رفتاری کردم؟ کتکت زدم ؟سرت داد زدم ؟

ملینا :نه ، من تو این سالها هیچ کار بدی ازت ندیدم البته یه وقتایی حرص ِ من و درمی آوردی

ولی بعدش از دلم درمی آوردی . اون روزا رو یادته که دنبالم کردی و افتادم زبونم موند لای

دندونام و دهنم پر از خون شد ، تو اومدی و همه خونا رو مکیدی ، وقتی تعجبم و دیدی گفتی

میخواستم نریزه رو زمین این یه دروغ ، اون روز که داشتم مرغ و تیکه میکردم چاقو دستم

و برید زود انگشتم و کردی تو دهنت بعدم گفتی: اینجوری ضد عفونی میشه، اینم یه دروغ دیگه

جونگ مین سرش و انداخته بود پایین جونگ مین : من ...... من ...... نمیتونستم ...... آخه ......

ملینا : آخه یه خون آشام نمیتونه چشمش و رو یه خونه  تازه و گرم ، اونم از ع*شقش  ببنده  .

با این حرفم جونگ مین سرش و آورد بالا و به چشمام خیره شد  ملینا : باید  بهم  وقت  بدی تو

این سالها من فکر میکردم بهترین مرد دنیا رو دارم خدا اون و سر ِ راهم قرار داده که تنها

نباشم با مرگ مادربزرگم خیلی احساس تنهایی میکردم ، اشتباه میکردم تو رو شیطان فرستاده .

جونگ مین : این بی انصافیه ، من در حق تو هیچ نامردی نکدم هیچ وقتم نمیخواستم بهت آسیب

بزنم مطمئن باش از این به بعدم از طرف من هیچ گزندی بهت نمیرسه ملینا : اونا چی ازشون

مطمئنی ؟ خودت میدونی کی و میگم ، اون روزی که اومده بودم ویلا تون ، بعدا" فهمیدم که

یه چیزی تو داروم ریخته بودین که همه جیز از ذهنم پاک بشه ،راستش و بگو اینکا ر و کردین

یا نه ؟ جونگ مین : تو اون موقع بهترین کاری بود که میتونستم بکنم ، اگه واقعیت و اون موقع

می فهمیدی بیشتر از این آسیب میدیدی ، اونی که مرتکب این کار شده بود به شدت تنبیه شد

اونم فقط بخاطر تو ملینا : میشه بری ؟ خسته م میخوام بخوابم ، بلند شد و در و باز کرد که  بر  ِ

ملینا :میشه از دکتر بپرسی کی مرخص میشم ؟ چیزی نگفت و رفت بیرون . باید با خودم روراست

باشم واقعا" تو این چند سال من هیچ بدی از جونگ مین ندیدم ، اگه جنبه غیر انسانیش و بذارم

کنار واقعا" پسر خوبیه نمیتونم ایرادی ازش بگیرم ، باید از اینجا دور بشم تا بتونم بهتر فکر کنم

پنجم ماه دیگه سالگرد پدر و مادرمه و باید برم پوسان ، آفرین میتونم از همین فردا برم ، تا قبل

از روز مراسم تو یه هتل میمونم ، کاشکی زودتر مرخصم کنه برم . یکی دوساعت بعد جونگ مین

با یه سینی غذا اومد تو اتاق ، سینی و گذاست رو میز غذاخوری کوچیک رو تخت جونگ مین : دکتر

گفت عصر میتونین ببرینش خونه ، ولی مواظب باشین دیگه از این کارا احمقانه نکنین ملینا : مگه

به دکتر چی گفتی ؟ نگاه گذرایی بهم کرد و هیچی نگفت ملینا : دوباره میخوای من و دق بدی ؟ چی

گفتی ؟! جونگ مین : نمیتونستم بگم من یه خون آشام واقعیم ، گفتم اینا لنز و دندونای مصنوعی بوده

و فقط میخواستم بترسونمش ، خیلی عصبانی شدم چرا این همش برای نجات خودش دروغ میگه ؟

معلومه اون یکی از شیاطینه معلومه که مثل نقل و نبات دروغ میگه  ملینا : تو دوباره دروغ گفتی

بدجنس ؟ تو نمیتونی یه روز بی دروغ زندگی کنی ؟ پوزخندی زد  جونگ مین : زودتر غذات و بخور

من میرم کارای ترخیص و بکنم ، تا من نیستم بهتره لباساتم عوض کنی . اااااییییییییییییشششششش

از دست تو ، خوب بلدی چطوری حرص ِ آدم و دربیاری . به سینی غذا یه نگاهی انداختم زیاد اشتها

نداشتم ، فقط سوپ و خوردم و آبمیوه رو ، تازه خوردنم تموم شده بود که  پرستار اومد تو اتاق

پرستار:خانوم کووان شما دیگه مرخصین ، میخواین بهتون کمک کنم تا آماده بشین ملینا : نه ممنون

میشه به همراهم بگین بیاد ؟ تا پرستاره رفت فهمیدم چه گندی زدم ، واااای حالا جونگ مین بیاد

چیکار کنم اصلا" حواسم نبود که دیگه اون جونگی  ِ قبل نیست ، داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که

جونگ مین اومد تو با خنده جونگ مین : چته خود درگیری داری ؟ چرا داری به خودت فوحش میدی؟

میدونستم برای چی گفته من و صدا بزنن ، اما میخوام ببینم خودش ازم کمک میخواد یا نه لوس ِ و نُنُر




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.