تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 46

عشق خون آشام 46

نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام 

قسمت چهل و شش

با کلی ناراحتی و تاسف از اتاق دکتر اومدم بیرون  جادوگر یون : حالا میخواین

چیکار کنین ؟ خودتیون گفتین به هدفتون (کتاب زندگی) نزدیک شدین ، حالا چی

میشه ؟ دیگه نمیتونین برین تو اون خونه ؟ (مادربزرگ) یعنی حس ِتون اشتباه

بود ِ ؟ هیچ کدوم از شاهزادها نتونستن اون کتاب و پیدا کنن ، ولی شما با این

کارتون ازش دور شدین دیگه محاله بتونین به اون خونه برین ، با صاحب جدید

جونگ مین : درسته که ملینا صاحب اون خونه س ، من نمیذارم این اشتباه من

و از هدفم دور کنه جادوگر یون : شما تو این چند سال متوجه نشدین که چرا

رابطه شما اینقدر محکم شده ؟ جونگ مین : یه حسی بهم میگفت اون دختر

 میتونه من و به هدفم برسونه ، ولی  با یه اشتباه داره همه چی خراب میشه

هر جوری شده باید دوباره قلب ملینا رو به دست بیارم . با یون رفتیم تو اتاق

با آرامبخشی که بهش زده بودن حالا حالا ها بیدار نمیشد ، نشستم کنار تختش

دستش و گرفتم تو دستم و بو*سیدم ، نباید ازم ناراحت بشی این تقصیر من نیست

که به یه موجود شیطانی و ترسناک تبدیل شدم ، منم یه روزی مثل تو آدم بودم و

زندگیم و میکردم ، یه روز که از سر کار برمیگشتم ، چند نفر من و کشیدن تو

یه ماشین ، بردنم یه جای پَرت و دور از شهر ، وقتی بردنم تو اون خرابه

دستام و چشمام بسته بود و خیلی ترسیده بودم همه چیز گنگ و نامفهوم بود

حتی نمیتونستم از کسی کمک بخوام یا داد بزنم چون دهنمم با دستمالی بسته

 بودند ، به جایی که میخواستن برن ، رسیدیم یکیشون لگدی زیر زانویم زد

 من دوزانو افتادم رو زمین . شنیدم کسی چیزی گفت و اونها هم اطاعت کردن

 نمیدونم به چه زبونی حرف میزدن چیزی از حرفاشون نفهمیدم ، چشم بندم و

 که برداشتن خوب به اطراف نگاه کردم ، چند مرد بلند قد ِسیاهپوش دیدم طوری

ایستاده بودن که انگار از یه چیزی یا کسی محافظت میکردن ، سعی کردم از

 بین محافظا اون و ببینم ، که دستی سریع سرم رو به پایین خم کرد ، یه نفر بهم

نزدیک شد و گفت تو انتخاب شدی ، باید خوشحال باشی ، انگشتش و گذاشت

زیر چونه م و سرم و آورد بالا ، خوب بود که زبونش و میفهمیدم تو چشمام

ذل زد و گفت : تو رو خیلی وقت ِ زیر نظر داریم باید خوشحال باشی که ... ساکت

شد و دیگه حرف نزد . به دونفر که جعبه کوچکی تو دستشون بود اشاره کرد

که بیان جلو اونام سریع اومدن در ِ جعبه رو باز کرد و سرنگی از توش برداشت

درپوش سرنگ و برداشت و با انگشت تلنگری بهش زد ، من فکر کردم داروی

بیهوشی  ِهمه بدنم خیس عرق بود ، عرق  ِ سرد . تو یه لحظه اون و زد به گردنم

از درد فریاد کشیدم و افتادم رو زمین تو چند ثانیه چشمام تار شد ضربان قلبم به

شدت رفت بالا احساس خفگی کردم همه بدنم به لرزه افتاد خیلی شدید ، یاد نامزدم

و پدر و مادرم ، خواهر و برادر کوچکم افتادم ، چشمام پر از اشک شد و بی وقفه

روی صورتم میریخت فکر اینکه دیگه نمیتونم ببینمشون درد و عذابم و بیشتر کرد

چرا .... چرا این بلا باید سر ِ من بیاد اینا از جون من چی میخواستن ؟ من که آزارم

به هیچ کسی نرسیده بود ، سرم سنگین شد همه جا سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم

انگار قلبم هم دیگه نمیتپید ، من هیچ وقت از مرگ نمیترسیدم مادرم از بچگی بهم

گفته بود مرگ مثل سفر ِ که انسان از یه جایی به یه جای دیگه میره فقط فرقش اینه

که دیگه نمیتونی برگردی . نمیدونم چه مدت تو اون حالت سکون و تاریکی بودم .

بوی خیلی تندی میومد ، نمیدونستم از چیه و کجاس ولی ، چطور کسی که مرده میتونه

بو ها رو تشخیص بده ؟! پس من نمردم هنوز زنده م ، اون بو قوی و قویتر شد حتی

صداهایی هم میشنیدم ، واقعا" نمیدونستم چه اتفاقی داره می افته ، همه ذهن و فکرم

و اون بوی قوی و خوشبو پر کرده بود ، خواستم چشمام و باز کنم ولی درد و سوزش

شدیدی داشت ، چشمام و آروم آروم باز کردم همه جا رو سیاهی و ظلمات پوشونده بود

ولی من میتونستم به خوبی همه چیز و همه کس و ببینم ، خیلی برام عجیب بود ، مردی

سمتم اومد و گفت : به جمع ما خوش آمدید سرورم وبازوهام و گرفت و برد روی یه

تخته سنگ نشوند ، زبونش برام آشنا نبود ولی خیلی خوب فهمیدم چی میگه ، واقعا"

گیج و گنگ شده بودم چرا اینا اولش با من این کار و کردم ؟ حالا بهم میگن ..... ، گلوم

خیلی خشک شده بود دندونام به شدت درد میکرد و لثه هامم ورم کرده بود خیلی تشنه م

بود از بس دهن و ل*بام خشک بود نمیتونستم حرف بزنم ، مرد کنار دستیم به کسی اشاره

کرد و اونم با یه دخری اومد تو محوطه . اون و رو به روی من نشوندن و زود رفتن ، فکر

کردم اون و هم گر*وگان گرفتن ! مرد سرش و آورد پایین و کنار گوشم گفت : بفرمایید در

اختیار شماست ، بوی خیلی فوق العاده ای همه جا رو پر کرده بود ، صورتم و جلوتر بردم

که یواشکی به اون دختر بگم که ، باید باهم فرار کنیم همین که دهنم و باز کردم همه دندونام

به شدت درد گرفت که فریاد بلندی از درد کشیدم حس کردم چیزی زیر لثه هام تکون میخوره

فریاد های پی در پی من از سر ِ دردی که تا مغز استخونم میرسید و نمیتونستم کاری بکنم .

رشد چیزایی رو تو دهنم حس کردم با ترس زبونم و برای جستجو همه جای دهنم چرخوندم

که به دوتا چیز ِ نوک تیز و بلند رسید خیلی ترسیدم ، به زور دستم و آوردم بالا و گذاشتم رو

ل*بم خیلی ورم کرده بود ، آروم آوردم پایین دو تا دندون صاف و بلند از کناره دهنم اومده

بود بیرون ، میخواستم چیزی بگم که خیلی گلوم خشک بود و میسوخت . اون مرد موهای

دختر رو از رو گردنش کنار زد و گفت : قربان شما خیلی تشنه و گرسنه اید لطفا" اول

چیزی بخورید بعد همه چیز را برایتان تعریف میکنم و گردن دختر رو به دهنم نزدیکتر کرد

باید اینجا رو گاز بگیرین ، منم دیکه حال  ِ خودم و نفهمیدم و گاز محکمی ازش گرفتم که

ناله بلند و دردناکی کرد و خون به شدت بیرون زد من یه لحظه ترسیدم و صورتم و کشیدم

کنار ولی همون مرد دوباره بهم گفت باید این و بخورم کمی ازش خوردم غلیظ و گرم بود

داشتم از تشنگی میمردم ، سرش و با دستام محکم گرفتم و تا نفس داشتم از اون دو سوراخ

خونش و مکیدم ، اینقدر ادامه دادم که دختر  ِ شل شد و داشت می افتاد رو زمین ، مرد  ِ

اون و ازم جدا کرد و به دو نفر گفت بیان ببرنش ، مثل کسی بودم که خیلی وقته غذا نخورده

و یه دفعه یه غذای گرم و خوشمزه پیدا میکنه دیگه معطلش نمیکنه ، تقریبا" همه جام

خونی شده بود دستم و گذاشتم رو لباسم که داشت ازش خون میچکید یه دفعه ، عین فنر از

جام بلند شدم دستم و همه جای سی*نم گذاشتم اما از قلب و تپش خبری نبود ، با دو انگشت

مچ اون دست و گرفتم هیچی دنبال نبض گشتم پیدا نکردم یه لحظه با خودم فکر کردم اینجا

برزخه ؟ من واقعا" مُردم ؟! اون مرد وقتی سردرگمی من و دید گفت : شما از نظر آدما

مُردید ولی از نظر خون آشامها تازه متولد شدین ، دنیا رو سرم خراب شد ، خون آشام ؟!!!!

غیر ممکنه همچین چیزی وجود نداره به هیچ وجه نمیتونم باور کنم شما با من چیکار کردین ؟

نکنه اون آمپولی که بهم زدین روانگردان یا مواد * مخدر بوده ؟ شما چی دارین میگین

عوضیا چی از جونم میخواین ؟ بذارین برم خواهش میکنم بذارین برم . اون مرد به کسی

اشاره ای کرد واونم با آینه کوچیک دستی برگشت ، با اینکه همه جا تاریک بود ولی من

به خوبی همه رو میدیدم آیینه رو گرفت جلوی صورتم و گفت : لطفا" خودتون و تو این

آیینه نگاه کنید ، صورتم و دیدم خیلی معمولی بود فقط چشمام خیلی قرمز شده بود فکر

 کردم اثر اون دارو  ِ ، مرد  ِ خیلی آرم گفت : به دندوناتون هم نگاه کنید ، دهنم و که

باز کردم دوتا دندون نیش بلند و سفید دیدم از ترس آیینه رو پرت کردم رو زمین چند

قدمی رفتم عقب : نه این امکان نداره ، نه .... نمیتونم باور کنم نه ..... تو یه لحظه

همه اونایی که اطرافم بودن غیبشون زد و مرد بلند قد و هیکلی که یه بارونی سیاه

و بلند پوشیده بود بهم نزدیک شد و با دستاش شونه هام و گرفت و با لبخند گفت :من

پدر تو ام  تو دیگه پسر منی یه شاهزاده ای ، یه شاهزاده اصیل اون چیزی هم که بهت

 تزریق شد خون دراکولا بود من برای هر کسی اینکار  نمیکنم ، پس بهتره قبول کنی و

باهاش کنار بیای با ناراحتی و بغض گفتم : پس خانوادم چی میشن دیگه نمیتونم ببینمشون ؟

پدر : چرا میتونی ولی ممکنه بوی خونشون وسوسه ت کنه و بهشون آسیب بزنی تو دلت

این و میخواد ؟ نه .... نه..... نمیخوام حتی یه مو از سرشون کم بشه پدر : تو باید به

ندیدنشون عادت کنی نمیگم فراموششون کن ولی به مرور زمان همه چیز از ذهنت

 پاک میشه . بعد از رفتنش چند نفر اومدن من و بردن  تو ماشین و رفتیم به یه خونه

 خیلی بزرگ همون ویلامون یا به قول تو قصر . چند نفر من و بردم شستن و لباس

 پشوندن و بردن به  یه سالن خیلی بزرگ با ستونهای سنگی و کف و دیوارهای سنگی .





موضوع: عشق خون آشام،

[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]

[ نظرات() ]