تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 45
نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام 

قسمت چهل و پنجم

تا صبح کنارش نشستم چند ساعتی بود که سرمش تموم شده بود ولی هنوز

بهوش نیومده نگران شدم رفتم از دکتر دلیلش و پرسیدم : چرا بهوش نیومده ؟

دکتر : اثر آمپول هایی که تو سرمش زدن نگران نیاشید  پرستارا هر دوساعت

 یه بار علائمش و چک میکنن ، به نظر من هرچقدرم از موش بترسن ممکن

نیست اینجوری فشارشون بیافته و بیهوش بشن ، مطمئنید چیز ترسناکتری

ندیدن ؟ممکنه یک خواسته اذیتش کنه ، شما که گفتین تو خونه تنها بودن

 پس یکی  خواسته  بترسونتش .

نور خورشید همه جا رو روشن کرده بود ، تا پرده ها رو کشیدم عقب

سریع صورتم و دستام سوخت فهمیدم داره اثر قرصا تموم میشه ، جیبای

شلوارم و گشتم ، چیزی نبود از بس عجله داشتم یادم رفت چندتا بیشتر

بردارم ، با این آفتاب هم نمیتونم برم بیرون ، با این بوی خونی که اینجا

میاد نمیتونم خودم کنترل کنم به کسی هم که نمیتونم بگم بره از خونه برام

 بیاره ، حالا چیکار کنم ؟ بهتره بهش زنگ بزنم بگم تو چه وضعیتی ام

حتما" چندتا قرص بهم میده ، با اینکه جادوگر ِ ولی پیرمرد خوبیه

گوشیم و برداشتم و نشستم رو مبل ، چند بار شماره ش و گرفتم ما جواب

 نمیداد ، با حرص گوشی و پرت کردم رو میز ، چشمام و بستم و سَرم و

 تکیه دادم به مبل ، چند دقیقه بعد با صدای گوشیم چشمام و باز کردم

شماره خودش بود جادوگر : ارباب چی شده که بعد این همه وقت به

من زنگ زدین ؟! امری داشتید ؟کاری از من برمیاد ؟ اگه حرفات تموم

شد بگم : من تو یه شرایط سختی گیر افتادم مجبور شدم دوستم و بیارم

 بیارستان ، من قبل از اومدن یه قرص خوردم ولی دکترش گفته باید تا

فردا صبح اینجا بمونه منم حواسم نبود که قرص اضافه  بردارم ،اثر

دارو هم داره تموم میشه نمیتونم با این وضعیت برم خونه  زود چندتا از

اون قرصا برام بیار بیمارستان مرکزی ، من تو اورژانسم ، زودتر خودت

و برسون جادوگر : اطاعت میشه ارباب نگران نباشید خیلی زود خودم و میرسونم .

دوباره گوشی و پرت کردم رو میز و سرم تکیه دادم به مبل و چشمام و

 بستم ، چند دقیقه ای گذشت بلند شدم و نشستم رو تخت کنار ملینا ، هنوز

 بیهوش بود ، با انگشتام موهای رو پیشونیش و کنار زدم چرا بیدار نمیشی

 خرگوش کوچولو داری من و ناراحت میکنی ، کاشکی بهت نگفته بودم

 نمیدونستم ... در با صدای آرومی باز شد ، برگشتم سمت درو با لبخند

گفتم : دیر کردی پیرمرد ؟ جادوگر : ببخشید ارباب ، دیگه پیر شدم نمیتونم

مثل جوونیام با سرعت حرکت کنم ، بفرمایید تو این جعبه 5 تا قرصه

میدونستم که باید گرسنه و تشنه باشین براتون نوشیدنی مخصوص آوردم

تا گرمه بخورین ، تو سلف یه ماکرو ویو بود اونجا براتون گرمش کردم .

این دختر کیه ؟ همون دوستتونه که گفتید ؟ دختر زیباییه

قرصا رو گرفتم و یکیش و با یه کم آب خوردم ،ممنون خیلی بهم کمک

 کردی اگه تو نبودی نمیدونستم تا شب باید چیکار میکردم ملینا رو هم

نمیتونستم تنها بذارم جادوگر:هرکاری کردم وظیفه منه ،اسمش قشنگه .

صداهای گنگ  و مبهمی و میشنیدم انگار صداها خیلی دور بودن کم کم

نزدیک و نزدیکتر شدن به طوری که به وضوح میشنیدم چی میگن

 وقتی چشمام و باز کردم همه جا رو تار و مه گرفته میدیدم ، نمیدونستم

کجام ، چند بار چشمام و بستم و باز کردم کم کم دیدم بهتر شد ، تو یه

اتاق با دیوارای سفید و یه پنجره با پرده های سفید ، دو نفر دیگه هم تو

 اتاق بودن ولی ، نمیتونستم درست تشخیص بدم ، یکی از اون مردا

بهم نزدیک شد ، دوباره چشمام و باز و بسته کردم که بهتر بتونم ببینم

 واااای خدای من اون ... اون ... جونگ مین بود ، از ترس چشمام و

بستم با تموم نیروم جیغ زدم و کمک خواستم یادم افتاده بود آدم نیس

داشتیم با هم(جادوگر)حرف میزدیم که متوجه شدم ملینا بهوش اومده

همین که رفتم کنارش هی جیغ زد .

جونگ مین : عزیزم چی شده چرا جیغ میزنی ؟ آروم باش ، جیغ نزن

 میرم دنبال دکتر ، میخواست در و باز کنه که دوتا پرستار دویدن تو اتاق

 با نگرانی رو به جونگ مین پرسیدن چی شده ؟ چرا جیغ میزنه ؟

از ترس زبونم بند اومده بود و نمیتونستم از پرستارا کمک بخوام ، خیلی

از جونگ مین وحشت کرده بودم خودم و زیر ملحفه قایم کرده بودم و

همش جیغ میزدم و گریه میکردم ، یکی از پرستارا با عجله رفته بود

دنبال دکتر و با هم اومدن دکتر : آقای پارک چی شده ؟ چرا جیغ میزنه ؟

جونگ مین : تا بهوش اومد و چشماش و باز کرد، شروع کرد به جیغ

کشیدن و گریه کردن ، نمیدونم چش شده . دکتر به یکی از پرستارا

گفت یه آمپول آرامبخش بهم بزنن ، اونام هر کاری کردن نتونستن

 ملحفه رو از روم  بکشن ، نمیخواستم دوباره ببینمش ، واقعا" ازش

میترسیدم بدبختانه به کسی هم نمیتونستم بگم . از بس جیغ زدم و گریه

 کردم گلوم به شدت درد گرفته بود آب دهنم هم نمیتونستم فرو بدم .

 به کمک جونگ مین و جادوگره ملحفه رو از روم کشیدن ، از ترس

همه عضلاتم منقبض شده بود ، با صدایی که انگار از ته چاه میومد

ملینا : بیرون برو بیرون ، نمیخوام دیگه ببینمت زود باش برو بیرون .

 هر لحظه صدایم به فریاد شبیه تر میشد ، پرستارا با تعجب به من و

 جونگ مین نگاه کردن و یکیشون رفت سمتشون و هر دوشون و از

 اتاق بیرون کرد . نمیدونم کی آمپول و بهم زدن چند دقیقه ای گذشت

پلکام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم ، خوابم برد

پرستار زود ما رو بیرون کرد ، خیلی نگران بودم ، نکنه چیزی به

 کسی بگه البته اگه هم بگه کسی حرفش و باور نمیکنه ، دکتر که از

اتاق اومد بیرون ، به من نگاه خیلی بدی کرد و با تندی گفت ، برم اتاقش

دکتر : فکر میکنم این یه مورد آزار و اذیت باشه ، از موش ترسیده و

این حرفا نیس ، یا خودتون میگین چه اتفاقی افتاده یا من مجبور میشم

به پلیس زنگ بزنم

 آقای دکتر اونجور که شما فکر میکنید نیست من دیشب میخواستم

باهاش شوخی کنم خودم و شکل خون آشام درآوردم ، لنز قرمز و

 دندونای مصنوعی گذاشتم ، فقط میخواستم یه کم بترسونمش نمیدونستم

از هوش میره و اینقدر اوضاع وخیم میشه ، فکر کنم واقعا" ازم

ترسیده ، نمیدونم چیکار کنم ، نمیخواد یه لحظه هم من و ببینه ، آقای

دکتر شما کمکم کنید ، باید بهش بفهمونم که این فقط یه شوخی بوده

 دکتر: واقعا" براتون متاسفم ،اگه اتفاق بدی براش میافتاد میخواستین

چیکار کنین؟ دراین مورد نمیتونم کمکی بهتون بکنم ،هرطور میتونین باید

 برین حقیقت و بهش بگین ، دیگه هم از این شوخیا نکنین ممکنه  به قیمت

جونشون تموم بشه زودتر برین بهش بگین .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 

تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 | 12:05 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.