نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت چهل و دوم

نمیدونم چقدر تو تراس نشسته بودم ، چرا صداش اینقدر تغییر کرد و ترسناک شد

چطور از ده طبقه پرید پایین اصلا" نمیتونم باور کنم ، باد ِ تندی وزید ، لرز کردم

بلند شدم و دستم و گرفتم به دیوار و با سختی خودم و به اتاقم رسوندم ، خواب به

چشمم نمیومد دروغ نگم ، میترسیدم بخوابم . مدتی تو تختم بودم که نمیدونم کِی

خوابم برد ، صبح با صدای موبایلم بیدار شدم دستم و دراز کردم و رو میز عسلی

دنبال گوشیم گشتم ، پیداش کردم و جواب دادم ، انگار یه سطل آب یخ ریختن روم

عین فنر از جام پریدم بدنم شروع به لرزیدن کرد گوشی از دستم افتاد جونگی بود

دیشب برخلاف میلم مجبور شدم یه انسان و بکشم خیلی به خون تازه احتیاج داشتم

دختر ِ ابله اصلا" به کاری که میخواد بکنه ، فکر نمیکنه اگه از اونجا فرار نمیکردم

الآن نعشه اون به جای این زن بیچاره اینجا افتاده بود . تا صبح نرفتم خونه حدود

ساعت 6 به ملینا زنگ زدم ، نمیدونم چرا جواب داد و دیگه چیزی نگفت نگران شدم

رفتم خونه ، لباسام و عوض کردم و یه دوش گرفتم ، باید برم خونه ش ، از دست تو .

تمام اتفاقای دیشب عین یه فیلم از جلوی چشمم رد شد دوباره ترسی همه جام و گرفت

ملینا : خدایا کاشکی اینا همش خواب باشه ، یه کابوس ِ وحشتناک ، باید همه چیز و

فراموش کنم . از تخت اومدم پایین و رفتم سمت دستشویی وقتی اومدم بیرون ، هنوز

درش و نبسته بودم که صدای زنگ خونه اومد ، جونگ مین بود با تردید در و باز کردم

جونگ مین : تو هنوز خوابی لِنگ ظهره خرگوش خانوم ؟ ملینا : اول صبح و دروغ ؟!

خورشید هنوز درنیومده ، کی رفت وسطه آسمون ؟! بشین من میخوام کتری و بذارم .

خودم و با آماده کردن صبحونه مشغول کردم ، نمیخواستم بهشون فکر کنم ، وقتی

داشتیم صبحونه میخوردیم من ناخودآگاه پرسیدم ملینا:تو چطوری از تراس پریدی پایین؟!

جونگ مینم که داشت قهوه میخورد با شنیدن حرف من ، پرید تو گلوش و چندبار پشت

سر ِهم سرفه کرد جونگ مین : چی گفتی ؟! من پریدم پایین ؟! میدونی طبقه چندمی ؟!

خواب دیدی؟ بسه دیگه اینقدر نخور باید زودتر بریم شرکت ، باید صورت جلسه هایی

و که آماده کردی و تحویل عموم بدم ، در ضمن مگه تو امروز مهمونی نداری ؟ نکنه

این حرفا رو میزنی که از زیر مهمونی امشب در بری؟ ملینا :واااااااای خاک بر سر ِ

مرغ و چوریات اصلا" یادم نبود ، من یه حرفی و که میزنم بهش عمل میکنم . گفت

جونگ مین : وا گناه دارن حیونیا ، خاک تو سر ِ خودت که یادت رفته ملینا : تازگیا

خیلی بی ادب شدی ، باید زبونت و ببُرم . تو کمد داشتم دنبال یه لباس مناسب میگشتم

که دستایی دور ِ کمرم حلقه شد جونگ مین : تو چی گفتی ؟ اگه جرات داری یه بار ِ

دیگه بگو ، میخواستم چیزی بگم که ل*باش و رو ل*بام حس کردم ولی جوابش و ندادم

جونگ مین : اگه تو زبونم و ببُری منم ل*بات و میخورم ملینا : وقتی میگم بی ادبی نگو

نه ، سر ِ صبحی وقت گیر آوردی . تازه میخواستم یه چیزی برات تعریف کنم ، نمیدونم

واقعا" خواب دیدم یا واقعیت بود ، هرچی بود که از فکرم بیرون نمیره . جونگ مین با

دستاش شونه هام و گرفت و سمت خودش چرخوند و ذل زد تو چشمام و خیلی آروم

جونگ مین : هر چی دیشب دیدی چه خواب چه واقعی باید فراموش کنی ، فکرت و رو

کارای امروزت متمرکز کن ، حالا با من تکرار کن : من دیشب زیاد شام خوردم و دچار

کابوس شدم ، ولی یادم نمیاد چی دیدم . منم انگار مَسخ شده بودم بی حرکت ، هرچی

اون میگفت منم تکرار میکردم ، برق خاصی تو چشماش موج میزد که برام آشنا بود .

فکر کنم ملینا میخواست چیزایی که دیشب دیده واقعی بوده یا خواب دیده ؟ منم چاره ای

جز هیپنوتیزم و پاک کردن اون اتفاقا نداشتم ، اینجوری براش بهتره خیال منم راحته .

جونگ مین : ملینا ملینا ملینا بیدار شو ، من یه دفه پریدم بالا انگار واقعا" خواب بودم

وقتی رسیدیم شرکت ، سریع رفتم اتاقم و کارام و زودتر از هر روز تموم کردم ساعت

نزدیک 10 بود ، در زدم و رفتم تو دفتر جونگ مین ، پشت میزش نشسته بود و داشت

گزارشا رو میخوند ملینا : میشه من زودتر برم ؟ برای امشب خیلی کار دارم برات یه

سورپرایز دارم ، مهمونی خونه خودم نیس آدرس و برات اس ام اس میکنم .

جونگ مین :اگه یه کم صبر کنی کارم تموم میشه با هم میریم ملینا :گفتم که خونه نمیرم

از دو روز ِ قبل به یه تمیز کار ِ مطمئن گفته بودم خونه مادربزرگم و برای امروز

آماده و تمیز کنه . آشپز هم تا حالا باید رسیده باشه ، تا عصر خیلی کار داریم .رفتم

خونه و یه دست لباس خیلی قشنگ انتخاب کردم و رفتم خونه مادربزرگم . وقتی رسیدم

کارگر ِ کارش تموم شده بود پولش و دادم و رفت ، هنوز در و نبسته بودم که آقای لی

اومد : با یه عالمه خرید و وسایل کیک پزی ، لیست که برای پیش غذا ئو غذای اصلی

و سوپ و دسر و نوشیدنی نوشته بودم و بهش دادم تقریبا" همه کارای پخت و پز با

آقای لی بود من فقط میز و چیدم میخواستم برای شام امشب از ست ِ غذاخوری ِ

مادربزرگم استفاده کنم . برای دسر هم از ست ِ چای خوری استفاده کنم .غذاها و دسر

آماده شد ساعت 5 عصر بود پول آقای لی و هم دادم وخیلی تشکر کردم . رفتم تو اتاق

و لباسام وعوض و یه کم هم آرایش کردم . گوشیم و برداشتم و آدرس و براش فرستادم

حدودا"30 – 40دقیقه طول کشید تا رسید ، زود در و باز کردم و اومد همه جا رو نگاه کرد

جونگ مین : چه خونه بزرگ و قشنگیه خوش به حال ِ مادربزرگت ملینا : این خونه رو برای

من گذاشته با همه اثاثش ، مادربزرگم بچه نداشت نصف بیشتر اموالشم داده به خیریه ، اینم

برای اینکه ازش نگهداری و مراقبت کرده بودم بهم داده جونگ مین : پس خوش به حال تو .

چرا بازم احساس بدی دارم مثل دیشب ، انگار میخواد یه اتفاق بدی بافته حس ِ پیش بینیم

ضعیف شده نمیتونم چیزی بفهمم ، هر اتفاقیم که افتاد باید خودم و کنترل کنم نباید ملینا چیزی

بفهمه ، اون وقت میخواد تا تهش بر ِ که میتونه خیلی براش خطرناک باشه .

از تو کمد ظرفای نقره رو آوردم بیرون و شستم و خشک کردم ، قاشق و کارد و چنگال و

بشقاب و جام برای نوشیدنی . همه رو گذاشتم رو میز آشپزخونه ، غذاها رو تو ظرفاش

کشیدم و گذاشتم رو میز غذاخوری ، روز با یه گلدون و گلای سفید تزییون کرده بودم .

ملینا : جونگ مین جونگ مین بیا این ظرفا رو ببر بذار رو میز . وقتی اومد تو آشپزخونه

یه نگاه به میز ِ ظرفا کرد و وارفت . ملینا : چی شد ؟! نگفتم با میز ببر که ، اینا رو ببر

بشقابا و قاشق و چنگالا و کاردا رو دادم دستش ملینا : اینا خیلی قدیمی مواظب باش

حدسم درست بود اون داره با این کارا من و امتحان میکنه ، نکنه  به چیزی شک کرده؟!

آخخخخخخخخخخخ دیگه نمیتونم تحمل کنم دستام خیلی میسوزه نزدیک میز که رسیدم دیگه

نتونستم تحمل کنم و ظرفا از دستم افتاد نشستم رو زمین از دستام داشت دود بلند میشد .

داشتم سالادا رو تو ظرفش میریختم که یه صدای بلندی اومد ، رفتم تو سالن که دیدم ظرفای

نقره رو انداخته و خودشم نشسته رو زمین ملینا : صدای چی بود؟چیکار کردی؟دوتا دونه

بشقاب و نتونستی ببری سَر میز ، اینقدر سنگین بود ؟ ببین حالا میخوام بهت چیزی نگما

چه بویی میاد ، انگار بوی سوختنیه . سورپرایزم و خراب کردی اصلا" نمیخواد تو اینا چیز

بخوری ، برو بشین من بقیه چیزا رو میارم . ست ِ چینی صدفیا رو آوردم ، پیش غذا ، سوپ

با نودل و سبزیجات بود . برای جونگ مین کشیدم و برا خودمم یه کم برداشتم خوشمزه بود

با اینکه زخمام سریع تر از هر خون آشامی خوب میشه ولی سوختگیهایی که بر اثر ِنقره س

به این زودیا خوب نمیشه ، نمیتونم چوکارک (چابستیک : چوب غذاخوری) دستم بگیرم خیلی

میسوزه دارم با زجر و سختی تحمل میکنم . اگه چیزی نخورم ملینا شک میکنه .

یه کم از غذام خوردم و دیدم جونگ مین نشسته و داره به غذاش نگاه میکنه با لبخند گفتم

چرا نمیخوری ؟ این پیش غذاس اگه نخوری به غذای اصلی نمیرسیا . وقتی دستش و آورد

بالا انگار کف دستش سیاه س ، وقتی بشقابا رو دادم دستش که سیاه نبود ، اخم کرده بود و

داشت یواش یواش میخورد ملینا : حالا چرا اخم کردی؟شوخی کردم مجبوری همه این غذاها

رو بخوری . کاسه ش که خالی شد بهش گفتم کاسه ت و بده میخوام ببرم ،با تردید بهم داد

دستش و که دراز کرد دیدم انگار دستش سوخته زخماش مثل ِ سوختگی بود ملینا :دستت چی

شده ؟ با چی سوختی ؟ تو که چیزیت نبود ، نکنه حساسیت داری ، درسته ؟ به نقره حساسیت

داری ؟ کسایی و دیدم که به یاعت مچی یا بدلیجات حساسیت دارن ، دوستم هر وقت ساعت

می بست زیر ساعت قرمز ویشد و دونه های ریزی میزد ولی اینجوریش و ندیده  بودم حتما"

خیلی درد داری ، چرا زودتر بهم نگفتی . بردمش تو آشپزخونه و جعبه کمکهای اولیه رو

گذاشتم رو میز ، اول ضد عفونیش کردم و با یاند بستم ، بیچاره نمیدونم چطوری میخواست

با این دستاش غذا بخوره خوشبختانه نوک انگشتاش سالم منده بود ، دلم براش خیلی سوخت

خوب شد خودش جواب ِ خودش و داد وگرنه نمیدونستم چی بگم ، اون از کار ِ دیشب ش اینم

از کار ِ امشب ش ، حسم درسته اینجا یه خبرایی هست اونم از نوع بَدش باید تحمل کنم .

غذامون که تموم شد(مرغ بریون و ماهی و جوجه چینی به سبک خودم) بشقابا رو جمع کردم

همه ظرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و رفتم سر ِ جمع و جور کردن بقیه چیزا ، حدودا"

یک ساعت بعد با فنجونای صدفی ِ گل قرمز و کیک رنگی اومدم تو اتاق ملینا :تو همه برنامم

و خراب کردی میخواستم تو فنجون نقره برات قهوه بیارم که ، دیگه نمیشه جنابعالی حساسیت

دارین ، چرا تو اینهمه سال بهم چیزی در این مورد نگفته بودی ؟ جونگ مین : تو هم نگفتی

چرا این غذاها رو خودت نپختی ؟ من طعم غذاهای تو رو میشناسم کی اینا رو پخته بود ؟

ملینا : میخواستم امشب همه چیز عالی باشه نمیخواستم کم و کسری داشته باشه ، اینا رو هم

یه آشپز پخته ، خیلی خوشمزه بود دوست نداشتی ؟ از اولشم انگار حواست اینجا نبود ، لباس

جدیدم و پوشیده بودم انگار چشات همه جا و همه چیز و میبینه غیر از من ، فکر کنم این خونه

روت تاثیر گذاشته  جونگ مین : نه عزیزم من به هرچی فکر کنم و هرجا رو نگاه کنم تو رو

میبینم تو عزیز منی همه زندگیه منی ملینا : خبه ِ خبه ِ من خَر نمیشم ، با حالت قهر پشتم و کردم

بهش ، جونگی هم اومد و از پشت من و ب*غل کرد ، میخواست ببو*سه ملینا :اینجا نه من از

مادربزرگم خجالت میکشم جونگ مین : عزیزم اون که مُرده ملینا :وقت زیاد ِ، یه وقت ِ بهتر

سرش و آورد پایین  آروم دم ِ گوشم ، جونگ مین : من امشب باید تو رو بخورم بیشتر از اینم

نمیتونم صبر کنم ، با خنده ، ملینا : شکمو خان اینهمه غذا خوردی کمِت بود ؟! جونگ مین :

تو از همه غذاها خوشمزه تری ، باقیمونده های غذاها  نوشدینی ها رو برداشتم و رفتیم خونه

گذاشتمشون تو یخچال و رفتم تو اتاقم که لباسام  و عوض کنم با اینکه کار زیادی نکردم ، خستم

باید یه فکر اساسی براش بکنم تا کار به جاهای باریک نکشیده باید جلوش  بگیرم، با هر روشی

که شده ، بهتره از روش همیشگی استفاده کنم ، این روش رو آدما اونم جنس مخالف جواب میده




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.