2zk_jgyl_7652792-40466798.jpg

عشق خون آشام

قسمت سی ام

بعد از این که غذا خوردنمون تموم شد گفتم ملینا : میری به دوستت

میگی من الآن آمادگیش و ندارم باید چند روز فکر کنم بعد بهش خبر

 میدم که میام سر کار یا نه حالا پاش و بریم تا من کیفم و بردارم و

تو هم جریان و به دوستت بگو . جونگ مین همینطور که داشت با

 باقیمونده غذاش بازی میکرد گفت جونگ مین : واقعا" لازمه چند

 روز فکر کنی؟!باشه هرقدر دوست داری فکرکن . هردومون بلند

شدیم و رفتیم به طرف دفتر . من رفتم پشت میز و کیفم و برداشتم

یک دقیقه ام طول نکشید جونگ مین از دفتر مدیر اومد بیرون

کارها از اون چیزی که فکر میکردم سریعتر داشت پیش میرفت  .

 منشیه هم که با تعجب بهم نگاه میکرد با دست نشون دادم که حالم

 خوب نیست و خداحافظی کردم و اومدیم بیرون جونگ مین رفت

پارکینگ تا ماشین و بیاره ، زود اومد و سوار شدم من به صندلی

تکیه دادم و چشم هام و بستم وقتی چشم باز کردم رسیده بودیم خونه

ملینا : من خیلی خستم میخوام برم بخوابم این دو سه روز هم بهم

زنگ نزن میخوام فکر کنم و از ماشین پیاده شدم شنیدم که

جونگ مین زیرلب گفت جونگ مین : انگار کوه کنده که خسته س

 و بلند گفت باشه برو استراحت کن رفتم تو خونه و یه دوش گرفتم

 و رفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت 10 شب بود از اتاق رفتم

بیرون و در یخچال و باز کردم یه شام سبکی درست کردم و خوردم

حوصله فکر کردن به کار و نداشتم تلویزیون و روشن کردم و هی

کانال عوض کردم چیز بدرد بخوری نداشت خاموشش کردم و رفتم

تو آشپزخونه یه قهوه براخودم ریختم و رفتم تو تراس رو تخت

نشستم قهوه خیلی داغ بود منم گذاشتمش رو تخت و رفتم تو فکر

 من که چندتا شرکت دارم این همه مال دارم برم وردست یه منشی

تو یه شرکت کار کنم واقعا" اینقدر ضعیف شدم که نمیتونم بهشون

نه بگم تو همین فکرا بودم که یه اس ام اس برام اومد جونگ مین

بود نوشته بود اگه یه کم از غرور و تکبرت کم کنی حتما" موفق

میشی . من اینقدر تعجب کردم که چرا یهویی این اس و داده ؟

کنار پنجره وایساده بودم و به ملینا که تو تراس نشسته بود نگاه

میکردم که ناخواسته افکارش و خوندم ،داشت خودش وقانع میکرد

که چرا باید همچین کاری اونجا داشته باشه . داشت وضعیت

خطرناک میشد ، منم یه اس ام اس براش فرستادم که از این فکرا

بیاد بیرون ،میدونستم کیک خیلی دوست داره ، رفتم براش گرفتم .

همینطور که دستم بالا بود و داشتم پیغام و میخوندم چشمم افتاد به

 پنجره روبروم و همون سایه همیشگی و دیدم دیگه نمیترسیدم چون

میدونستم اون سایه مال کیه منم جوابش نوشتم تو جادوگری چیزی

هستی چطور فهمیدی به چی فکر میکنم خیلی مرموز شدی موزمار

 پاش و بیا اینجا و دوباره نگاه کردم دیدم نیستش به خودم گفتم حتما"

 داره میاد اینجا لیوانم برداشتم بخورم که قهوه ام سرد شده بود رفتم تو

 آشپزخونه و قهوه رو ریختم تو سینک صدای در اومد و رفتم در و باز

 کردم . جونگ مین با یه پاکت کیک داغ اومد تو خیلی بوی خوبی

می داد گفتم  ملینا : چی خریدی ؟ بوش همه جا رو برداشته .

 جونگ مین پاکت و داد دستم و توش و نگاه کردم شیرمال تازه و

 کیک شکلاتی بود چشمام و ریز کردم و گفتم

ملینا : اینا رشوه اس دیگه چرا نمی ذاری خودم تصمیم بگیرم ؟

جونگ مین : تو گفتی بیا ، میخوای برم ؟! دستش و گرفتم و با لبخند

 ملینا : حالا چرا قهر میکنی؟ ببخشین که گفتم موزمارجونگ مین هم

با حالتی جونگ مین : سخن دوست نشنیدم خوش تر. دیدم بقیش یادش

رفته با خنده گفتم ملینا : تو که بلد نیستی شعر بخونی تن اون بیچاره رو

تو گور نلرزون . دوتا قهوه ریختم  و گفتم ملینا : من نمیخوام وردست

باشم میخوام حالا که دارم کار میکنم یه کار مستقل داشته باشم صبر

میکنم تا یه کار خوب پیدا کنم تو همون شرکت باید بفهمم چه جاهایی

نیرو میخوان و چه کاریه از وردست بودن خوشم نمیاد . یه فکری دارم

چرا تو یه کم پا رو غرورت نمیذاری و نمیای اونجا کار کنی؟ میدونم

که تو شرکت پدرت کار میکنی ولی اگه بیای اونجا منم دیگه تنها نیستم

و با روحیه بهتری میتونم کار کنم البته اگه کاری شایسته جنابعالی باشه

و دوست گرامیتون شما رو استخدام کنن .

دقیقا" همه چی داشت طبق نقشه جلو میرفت تا جایی که لازم باشه باید

ازش مخفی کنم که اونجا شرکت عمومه . باید به زنگ بزنم و بگم پست

مدیریت قسمت مرکزی و قبول میکنم میدونم که خوشحال میشه . با یه

منشی که باید خودم انتخاب کنم .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.