تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 29

عشق خون آشام 29

2zk_jgyl_7652792-40466798.jpg

عشق خون آشام

قسمت بیست و نهم

وقتی رفتیم تو دفتر مدیر، مدیر ِ عین فنر از جاش بلند

شد و اومد به طرف ما و سلام و خوش آمدید گفت کمی

با جونگ مین حرف زد و رو به گفت :

مدیر: شما تا حالا جایی کار کردین؟ چه مدرکی دارین؟

ملینا:من هیچ جایی کار نکردم مدرک تحصیلیم هم جامعه

شناسیه به درد منشی گری نمیخوره کاریم بلد نیستم پدرم

چندتا شرکت بزرگ  داره و اگه میخواستم میتونستم اونجا

 کار کنم . مدیربا تعجب یه نگاهی به جونگ مین انداخت

و اونم با سر حرفم و تایید کرد . و گفت پدرومادرش تو

 یه صانحه تصادف مردند .جونگ مین با اون نگاش

میخواست خفم کنه که چرا گفتم خودم شرکت دارم آخه

 نقشش بهم میخورد با لبخند

نگا نگا ، داره با این حرفاش نقشه م بهم میریزه دلم میخواد

با همین دستام خفش کنم ،هنوز نفهمیدم چرا آدما اینجورین؟

ملینا : میشه دقیقا"توضیح بدین من باید چیکار کنم ؟

 ببینم میتونم یا نه؟ من از کارای دفترداری و منشی گری

 هیچی نمیدونم . شما برای کارمندانی که راهشون دوره

سرویس دارین؟من ماشین دارم حوصله رانندگی ندارم

مدیر : بله ما برای اون دسته از کارمندامون سرویس

رفت و برگشت داریم هزینشم از حقوقشون کم میشه در

 مورد کارتون هم باید با منشی من کارکنین ایشون بهتون

میگن باید چیکار کنین . برای من افتخار که شما اینجا کار

 میکنین . اگه دوست داشته باشین میتونین از همین امروز

کارتون و شروع کنین . با تلفن به منشیش گفت بیاد تو دفتر

 و من و بهش معرفی کرد منشیه دخترقد بلند وقشنگی بود با

تعظیم کوتاهی خودش و معرفی کرد منشی :سلام من پارک جی

هیون هستم از ملاقاتتون خوشبختم و خیلی خوشحالم که با شما

همکار میشم منم دیگه نتونستم اون جَو و تحمل کنم  از مدیر و

جونگ مین اجازه گرفتم اومدم بیرون  .

مدیر : قربان ایشون که چندتا شرکت دارن چطور حاضر شدن این

کار و قبول کنن ؟ به نظرم خودشونم ناراحت بودن و ...

نذاشتم حرفش تموم شه با جدیت بهش نگاه کردم : آقای لی شما

تو اینکار دخالت نکنین ، همون کاری و که بهتون گفتم بکنین .

منشیه جای من و همه وسایل و جاهاشون و بهم نشون داد و گفت

که باید چیکار کنم همه چیز مرتب بود و احساس کردم اینجا زیادیم

تا ساعت 2 بعد از ظهر نشستم و به منشیه و کاراش و آدمایی

که اونجا رفت و آمد میکردن نگاه میکردم و چندتا پوشه برای منشی

 پیدا کردم منشیه با اومدن من خیلی معضب شده بود یه کم استرس

داشت ملینا : شما چند ساله اینجا کار میکنین ؟ کار این چیه ؟ و از

 این سوالها میخواستم از استرسش کم کنم و سعی کردم رفتار و حرف

 زدنم و دوستانه کنم که احساس بهتری داشته باشه .تو حال خودم بودم

که یکی گفت : وقت نهاره پاش و بریم پایین دیدم یه مرد قد متوسط و

خیلی شیک اومده کنارمیز منشی داره باهاش حرف میزنه منشیه من و

به اون مرده معرفی کرد و اونم سلام و احوال پرسی کرد منشیه بهم

گفت باهاش برم ولی ملینا:شما برین من منتظر آقای پارک میمونم چند

 دقیقه ای گذشت خبری ازجونگ مین نشد رفتم و دم دفتر مدیر و در

 زدم و رفتم تو دیدم نشستن و دارن حرف میزنن جونگ مین دیدم

جونگ مین : چرا نرفتی نهار بخوری ؟ مگه گشنت نیست ؟

میخواستی با منشی بری ملینا : حرفات تموم شد اجازه میفرمایین؟

منشی من وآورده اینجا یا تو؟من که جایی و بلد نیستم احتمالا" وقت

 نهارم تموم شده دیگه من و ول کردی به امون خدا من دوقدم برم

اونورتر گم میشم یه دستشویی و هم نمی دونم کجاست نکنه اینم باید

 از مدیر اینجا بپرسم؟ جونگ مین با لبخند رفت تو اتاق و اومد بیرون

دستم و گرفت و رفتیم سمت آسانسور و دکمه طبقه اول و زد اونجا یه

سالن غذا خوریه بزرگ بود با یه دستگاه فروش آبمیوه کنار در . رفتیم

کنار پنجره پشت یه میز چهار نفره نشستیم من خوب به اطرافم نگاه

کردم که جونگ مین گفت جونگ مین : برم منو بیارم . رفت دوتا مِنو

آورد و من نگاهی به غذاها انداختم چیزای معمولی توش بود.

اینجا همه دارن نگام میکنن و خیلی احترام میذارن میترسم نقشم لو بره .

من یه خوراک مرغ با سالاد سفارش دادم نوشیدنی هم یه آب معدنی

گفتم بیاره وخودشم نگفت چی سفارش میده جونگ مین منوها روبرداشت

و رفت پشت یه ویترین بزرگ و سفارشا رو گفت و اومد ، من با چیزایی

که رو میز بود بازی میکردم ملینا :اگه از الآن بخوای من و تو این شرکت

بزرگ تنها بذاری آخه من جایی و هم بلد نیستم با کسی هم نمیتونم حرف

بزنم حوصلم سر میره اتاق این منشیه هم خیلی خفه س آدم خُلقش میگیره

من همینجورباید بشینم و ببینم که خانم منشی میگن پوشه ای بدم دستش یا

برم کپی بگیرم . داشتم حرف میزدم که یه قطره اشک افتاد رو گونه ام

جونگ مین سرش پایین بود تا دید من دستمال برداشتم فهمید که دارم

گریه میکنم جونگ مین : نگاش کن عین بچه ها داره گریه میکنه هیچ

اشکالی نداره کم کم عادت میکنی . باشه منم یه چند روزی باهات میام

فکر کنم اولین باری هم که سر اون کلاسها رفتی گریه کردی؟اشکاش و

 ببین ملینا : من امروز دیگه نمیرم بالا میری به دوستت میگی من از

 فردا یا هر وقت دیگه ای که دلم خواست میام ، من همون روز اول با چند

نفر دوست شدم خیلی هم با هم خوش بودیم ولی اینجا چی  ، صبح تا عصر

 بیام اینجا به در و دیوار نگاه کنم فوقش یه پوشه یا یه کاغذ جابجا کنم باید

من و ببری همه جای شرکت و بهم نشون بدی جونگ مین با دستش اشکام

و پاک کرد و بلند شد اومد طرفم و شونه هام و گرفت  بلند کرد و برد تا دم ِ

دستشویی من آبی به دست و صورتم زدم و برگشتیم سر میز که دیدم

غذاهامون وآوردن من دست به سینه نشستم و بیرون ونگاه کردم جونگ مین

 دید نمیخورم گفت جونگ مین :چرا نمیخوری سرد میشه. با چنگال یه تیکه

مرغ کند و داد دستم که گرفتم و گذاشتم تو بشقاب و گفتم ملینا :مثل اینکه یه

چیزی تو گلومه نمیتونم اینا رو بخورم سوپ میخورم جونگ مینم رفت و با

یه کاسه سوپ برگشت و بشقاب و از جلوی دستم برداشت و کاسه رو به جاش

 گذاشت گفت جونگ مین : حالا که کارنمیری وقت کافی داری که همه این

غذاها رو بخوری از گشنگی خون به مغزت نمیرسه .

من با این همه دبدبه و کب کبه و خدم و حشم هنوز نتونستم از پس ِ یه علف

بچه بربیام . باید بذارم تا خودش تصمیم بگیره . با زور نمیشه کاری کرد .





موضوع: عشق خون آشام،

[ دوشنبه 9 اسفند 1395 ] [ 02:20 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]

[ نظرات() ]