تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 28
2zk_jgyl_7652792-40466798.jpg

عشق خون آشام

قسمت بیست و هشتم

صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم چشمام و باز

 کردم و دنبال گوشیم گشتم ، پیداش کردم

ملینا : بله بله بفرمایین ، لالی؟ دلدرد داری

 زنگی میزنی هیچی نمیگی؟عوضیه روانی

گوشی و قطع کردم و دوباره خوابیدم که

 برام اس ام اس اومد چندتا شکلک بود

عصبانی-خنده-خجالت به شماره نگاه کردم

جونگ مین بود بهش اس دادم معنی

این شکلک ها چیه برام فرستادی ؟

جواب داد:توهمیشه اینقدربی ادب جواب میدی؟

 منم نوشتم:پس تو بودی لالمونی گرفته بودی

 باشه این ازاولیش خدا عاقبتم و به خیر کنه

خودم ساعت و گذاشته بودم رو7 دل درد داری

مزاحم میشی؟ دیدم یه شکلک عصبانی داد

خنده ام گرفت و خواب از چشم پرید رفتم

آبی به دست و صورتم زدم و یه صبحونه

درست کردم میخواستم قهوه م و بخورم که یکی

 زنگ خونه رو زد از آیفون دیدم کیه  و

در و باز کردم رفتم سراغ خوردن جونگ مین

 اومد تو دید من تو آشپزخونم گفت :

جونگ مین : تو هنوز داری چیز میخوری ؟

 پاشو دیر میرسیما ؟ بسه دیگه چاق میشی

ملینا : من تا صبحونم و نخورم هیچ جا نمیام

حالا هم برو بیرون تا اشتهام و کور نکردی

انگار از حرفم ناراحت شد داشت میرفت که

 پشت کتش و گرفتم  کشیدم عقب با لبخند گفتم

ملینا : تشریف داشتین چایی قهوه ای چیزی .

بلند شدم و براش یه قهوه ریختم وگذاشتم رومیز

 آخرین لقمه رو هم خوردم و رفتم طرف دستشویی

 که مسواک بزنم . وقتی اومدم بیرون دیدم

قهوه ش و خورده چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم در

 کمد و باز کردم و چند دست لباس برداشتم

گذاشتم رو تخت هی جابجاشون میکردم که ببینم

 برای امروز چی بپوشم که خیلی شیک و

چشمگیر باشه نمیخواستم فکر کنن من یه آدم سطح

پایینم چند دقیقه ای به همین مِنوال گذشت

بالاخره تصمیم و گرفتم یه کت شیری با یه شلوار

 مشکی و گل سینه برلیان و کفشای مشکی

انگار اومدنش خیلی طول کشید رفتم ببینم چرا دیر کرد

تا در ِ اتاقش و باز کردم ملینا وایساده بود جلوی کمد

من و ندید ولی من یه  بدن خیلی سفید و جذاب دیدم

وقتی فهمید منم اومدم تو اتاق زود خودش و جمع و

جور کرد و یه لنگه کفش پرت کرد سمتم و کلی بد و

بیراه گفت زود رفتم بیرون و نشستم رو مبل حس ِ

خیلی عجیبی داشتم ، اگه آدم و بودم و قلب داشتم

از تپش شدید از جاش کنده شده بود .

دوثانیه از لباس درآوردنم نگذشته بود که جونگ مین

عین (بلانسبت) خراومد تو منم پشتم به

در بود دیر فهمیدم تا برگشتم دیدم جونگ مین دستش

به دستگیره درِ و وایساده سریع یه لنگه

کفشم  برداشتم پرت کردم طرفش خیلی عصبانی شدم

که در نزده اومده تو اتاق و گفتم :

ملینا :مرتیکه تو خجالت نمیکشی همینجوری میای تو؟

 مامانت بهت در زدن یاد نداده ؟

زود آماده شدم و یه میکاپ ساده کردم و اومدم بیرون

میخواستم خودم و عصبانی نشون بدم

که چشمم به جونگ مین افتاد نشسته بود رو مبل و

سرش و انداخته بود پایین صورتشم قرمز

شده بود و نیشش تا بناگوش باز بود یه نگاه به ساعت

تو سالن انداختم 7:30بود گفتم :

ملینا :به تو یاد ندادن وقتی وارد جایی میشی در بزنی ؟

تا سرش و آورد بالا یه نگاه

عشقولانه ای کرد که قلبم آب شد و دیگه نمیتونستم حرف

بزنم زود رفتم دم دربه زور خودم

و رو پا نگه داشتم همه توانم و جمع کردم و با هزار

سختی گفتم ملینا : پس تو که اینقدر جوش دیرشدن و میزدی

 چرا نشستی اگه نظرم عوض شد دیگه نمیام؟

جونگ مین هم اومد و رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه

حرفی نزدیم من برای اینکه حرفی بزنم

ملینا:رئیسه هرچی ازم پرسید میگم تا حالا هیچ جا کار

نکردم هیچ کاری هم بلد نیستم . دروغ نمیگم

جونگ مین یه نگاهی کرد و لبخند مرموزی زد که ترسی

 همه جام و گرفت . تو فکر بودم که رسیدیم

من که چیزی ندیدم چون یکراست رفت تو پارکینگ و

 با آسانسوری که اونجا بود رفتیم بالا من نه

میدونستم طبقه چندمیم نه میدونستم اینجا چه شرکتیه از

هیچی خبر نداشتم وقتی از آسانسور اومدیم

بیرون مثل اینکه یه آدم خیلی مهم اومده . هر کی ما رو

 میدید زود تعظیم  و سلام میکرد

من همینجور هاج و واج مونده بودم جونگ مین که دوست

 رئیسشونه برا چی اینقدر احترام میذارن؟

کاشکی متوجه چیزی نشه با رفتار این کارمندا لو نرم خوبه

حتما" با خودش میگه اینجا که شرکت دوستشه ، چرا اینقدر

به من احترام میذارن . از این فضئل خانوم هیچی بعید نیس .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.