تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 23
عشق خون آشام 23

عشق خون آشام

 قسمت بیست و سوم

خیلی خوابیدم کمرم درد گرفته بود نششستم و به پنجره روبروم

خیره شدم چه روزایی بود همش از خودم میپرسیدم اون سایه

پشت پنجره کیه ، اون سایه اینجا کنارمه شباهتی هم با یه سایه

تاریک و ترسناک نداره ولی نمیدونم چرا پشت اون خندها

وشوخیاش یه غمی هست هیچ وقتم جرات نکردم ازش بپرسم

تو همین فکرها بودم که جونگ مین اومد و پخ کرد تو دلم و

رشته افکارم و پاره کرد که خیلی ترسیدم و میخواستم یه چیزی

بهش بگم که انگشتش و گذاشت رو لبام و نذاشت حرفی بزنم

میتونستم به وضوح افکارش و بخونم خیلی خودش و درگیر

این مساله کرده بود نباید میذاشتم بیشتر از این کنجکاوی کنه

فکرش خیلی مشغوله و من مجبور میشم سوالاش و جواب بدم

جونگ مین : همش حرفای بد میزنی که زبونت اوف شده . دختر

خوب که اینقدر حرفای بد و زشت نمیزنه هیشکی نمیاد بگیرتت

میمونی رو دست خودم . بعد پاشد و رفت دم تراس و لبخندی زد

ملینا : نکنه چیزی فهمیده ! با اینکه خیلی خوابیده بودم بازم خوابم

گرفت ملینا : میشه کمکم کنی بلند بشم میخوام برم دستشویی

جونگ مین هم اومد زیربغلم و گرفت و تا دم دستشویی برد و

وقتی اومدم بیرون یه دفعه من و بغل کرد و برد گذاشت تو تخت

 دیگه داشتم از این کاراش دیوونه میشدم نمیتونستم هم بهش بگم

چرا اینکارها رو میکنه. پتو و کشید روم و پیشونیم و بو*سید و رفت

منم نفس راحتی کشیدم و خوابیدم دم دمای صبح از درد دست و پام

بیدارشدم اینقدر درد گرفته بود که با ماساژ دادن هم دردش کم نشد

تو افکار خودم بودم که حس کردم کسی داره یواشکی تو سالن راه

میره فکر کردم دزد ِ زود تغییر حالت دادم که بتونم تو تاریکی

ببینم صدای قلب کسی و از تو آشپزخونه شنیدم ، از بوی خونش

فهمیدم که ملیناس ولی اون دیگه من و دیده بود ، اونم فکر کرده بود

یکی اومده تو خونه ، دلم براش سوخت ، خیلی ترسید ، زود رفتم

به زحمت تا آشپزخونه رفتم و تو یخچال دنبال قرص مسکن میگشتم

تا در یخچال و بستم دوتا گوی قرمزکه تو هوا شناور وپشت دریخچال

 دیدم (اونها چشمهای جونگ مین بود که در اون تاریکی میدرخشید)

از ترس عقب عقب رفتم و کمرم خورد تو کابینتها یه لحظه فکر

کردم جن دیدم ازترس میخکوب شده بودم با ترس و لرز گفتم کی

اونجاس؟کسی اونجاس؟ولی فقط سیاهی بود و سکوت آروم آروم دوباره

رفتم طرف یخچال و سریع از آشپزخونه اومدم بیرون رفتم تو اتاقم اون

موقع از دردهام یادم رفته بود رفتم تو تخت و سعی کردم بخوابم ولی

این درد لعنتی نمیذاشت دوباره با هزار ترس و لرز رفتم بیرون و

دستم به اولین کلید که رسید روشنش کردم نگاهی به اطراف انداختم

که دیدم هیچ خبری نیست و جونگ مین هم رو کاناپه خواب بود

رفتم سریخچال و یه قرص مسکن از تو دارو ها پیدا کردم و رفتم

آب بخورم که چشمم افتاد به جونگ مین که دم آشپزخونه وایساده بود

ملینا : ببخشید بیدارت کردم؟ دست و پام دوباره درد گرفته اومدم یه

مسکن بخورم . با خودم فکرکردم که شاید خواب دیدم که پام رفت

رو یه چیزی خم شدم ببینم چی بود که ترسم چند برابر شد یه بسته

قرص مسکن بود پس خواب نبود واقعیت داشت ولی اون دوتا گوی

قرمز معلق تو هوا چی بودن داشتم به اینا فکر میکردم که

ترسیدم چیزی فهمیده باشه ، باید ازقدرت هیپنوتیزمم استفاده میکردم

جونگ مین : خوشکت زده؟ بیا ببرمت تو اتاق برات پماد مسکن بزنم

با هم رفتیم تو اتاق و من نشستم رو تخت خیلی دلم میخواست چیزی

و که دیده بودم برای جونگ مین تعریف کنم . شاید مسخرم کنه

ملینا :چرا همه چراغ ها رو خاموش کرده بودی چشمم هیجا رو نمیدید؟

رفتم از یخچال قرص مسکن بردارم که یه چیز عجیب و ترسناک دیدم

اگه مسخرم نکنی و نخندی بهت میگم . جونگ مین هم داشت در پماد

باز میکرد با سر علامت داد که نمیخنده . من دوتا گوی قرمز تو تاریکی

دیدم که تکان میخورد ولی بعد از چند ثانیه دیگه ندیدم نمیدونم چی بودن

جونگ مین دستش و گذاشت رو پیشونیم و رو صورتم و با لبخند گفت

جونگ مین : تب که نداری ولی نمیدونم چرا داری هذیون میگی ؟

بعد پام و گرفت تو دستش و برام پماد زد و ماساژ داد تا اثر کنه به

دستمم پماد زد و رفت دستاش و شست و اومد رو تخت کنار من خوابید

جونگ مین : نترس من کنارت میمونم تا دیگه نترسی و هذیون نگی

همین که میخواستم چیزی بگم ل*بهاش و گذاشت رو ل*بم و یه بو*سه

محکم و طولانی کرد و من و محکم تو بغلش گرفت من کوچکترین

حرکتی نمیتونستم بکنم چند دقیقه ای همونجورموندم و وقتی جونگ مین

سرش و بلند کرد لبخند مرموزی رو لباش بود انگار چیزی و از من

مخفی میکرد بعد انگشتاش و تو موهام فرو کرد و با نوازش کردنش

احساس آرامشی بهم داد که همه چیز از ذهنم پاک شد و فقط نگاه و

لبخندش همه ذهنم و پر کرد خودم و تو آغو*شش رها کردم و

چشمام و بستم و وقتی بیدار شدم آفتاب تا وسط اتاق اومده بود . 




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 02:13 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.