تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 14
دانلود فیلم و سریال

دانلود فیلم و سریال

عشق خون آشام 14

عشق خون آشام 11

عشق خون آشام

قسمت چهاردهم

خیلی دلم میخواست بپرسم مهمونی چه روزیه

اما ترسیدم بفهمه فالگوش وایساده بودم دوباره

صدای در اومد و خانم مین بود این سومین باره

دوباره فضولیم گل کرد و رفتم پشت در وایسادم

خانم مین : تاریخ مهمونی مشخص شده ولی یه

مشکلی داریم:خانم ملینا ایشون نباید اینجا باشن

یه دفعه در و باز کردم و دیدم حرفش و قطع کرد

ملینا : چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

جونگ مین هم با دستاش شونه هام و گرفت و گفت

جونگ مین : نه چیزی نشده تو برو تو اتاق منم میام

رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت وقتی جونگ مین

اومد یه نگرانی تو صورتش دیده میشد با لبخند گفتم

ملینا : مهمونی دارین؟ کی؟ منم خیلی دوست دارم تو

مهمونی باشم ولی من که لباس برا مهمونی ندارم

با این همه نگرانی ، مهمونی هم بهش اضافه شد نه

میتونستم نرم ، نه ملینا رو با خودم ببرم نمیدونستم

چیکار کنم فقط گفتم : ما مهمونی نمیریم .

جونگ مین : قرار نیست ما تو مهمونی باشیم

دو روز دیگه مرخصیت تموم میشه باید برگردیم

ملینا : این حرف چه ربطی داشت خجالت نکش

بگو نمیخوام خونواده وفامیلامون تو رو ببینن

چرا خودت و به اون درا میزنی ؟من و تو باهم

به این مهمونی میریم نه هم نداره اگه خجالت

میکشی  من و معرفی کنی من همین الآن از

اینجا میرم شمام بمون و به مهمونات برس

و با حالت قهر از اتاق اومدم بیرون با خودم گفتم

واقعا" متقاعد کردن این دختر خیلی سخته نمیدونم

چیکار کنم از طرفی نباید کسی میفهمید که یه دختر

بالغ باکره همراهم آوردم چون حتما" اون و برای

مراسم قربانی میکردن باید هرطور شده اون و یه

جایی قایم کنم تا مراسم تموم بشه . رفتم سمت اتاقم

ملینا : من هنوز اتاق جونگ مین و ندیدم برم ببینم

کجاست هنوز جاهای دیگه رو ندیدم میخواستم

از یه طرفی برم که جونگ مین در و باز کرد و

رفت منم یواشکی رفتم دنبالش بفهمم اتاقش کجاس .

اتاقش طبقه بالا بود و از یه راهرو بزرگ که رد

شد به یه راه پله رسید که دیوارش پر از تابلو عکس

بود من صبر کردم تا بره بالا و سریع رفتم بالا از

سمت راست اتاق دوم بود من یه کم وایسادم ببینم

کی میاد بیرون حدودا"20 دقیقه ای طول کشید منم

از بس وایسادم و نشستم و منتظر موندم خسته شدم

میدونستم ملینا من و تا اینجا دنبال کرده حتما" میخواد

اتاقم و ببینه ، دختر به این فضولی نوبره ،چند دقیقه ای

گذشت : بهتره بیشتر از این منتظرش نذارم ، از اتاق

اومدم بیرون و رفتم تو باغ ، بازم خودش و تو دردسر

 انداخت نباید از اتاق میومدم بیرون  .

در باز شد و من زود رفتم تو اتاق اولی قایم

شدم صدای پاش میومد که از پله ها رفت پایین من

با احتیاط در و باز کردم و از لای در نگاهی به بیرون

کردم خبری نبود اومدم بیرون و رفتم تو اتاق

جونگ مین اتاق بزرگی بود ولی وسایلش خیلی

قدیمی بود تختش خیلی قشنگ بود و دیوارها

با کاغذ دیواری قرمز ساده پوشیده شده بود طرف

دیگه اتاق یه میزوآینه بود که مثل آینه های تو قصه ها

بود خیلی قشنگ و عجیب بود انگار میتونستم برم توش

میخواستم بهش دست بزنم که یه چیز تیز دستم و زخمی

کرد و تا اومدم دستمال پیدا کنم چند قطره خون ریخت

رو میز من از اتاق اومدم بیرون و رفتم طرف اتاق

خودم که تو راه هم چند قطره خون ریخت رفتم تو

اتاقم و چندتا دستمال برداشتم و انگشتم و بستم بعد

چندتا دستمال دیگه برداشتم یه کم خیسشون کردم

و رفتم جاهایی که خون ریخته بود و پاک کردم

میخواستم برم تو اتاق جونگ مین که گفت :

چند دقیقه ای تو باغ بودم نگران شدم رفتم سمت اتاقم

ملینا رو دیدم داشت میرفت تو اتاق دستمال به دست

جونگ مین : کاری داشتی ؟ بیا بریم تو

و با هم رفتیم تو اتاق که با خنده گفت

جونگ مین : دستت چی شده دوباره فضولیت کار

دستت داد؟و رفت از تو کمدش وسایل پانسمان آورد

نمیدونم دوباره چطوری و کجا زخمی شده بود ، اونم

تو این وقت که همه جا پر ِخون آشامه و به بوی خون

خیلی حساسن اونم خون ملینا که از راه خیلی دور هم

قابل تشخیصه . باید زودتر به خانم مین میگفتم جای

قطره های خون و با مواد مخصوص پاک کنه  .

همینجور که داشت زخمم و ضد عفونی میکرد گفتم

ملینا : ببخشید که اون حرفها رو زدم آخه چه مهمونیه

نمیخوای بریم؟من مشکل لباس و با خانم مین حل میکنم

جونگ مین با لبخند لپم و کشید و گفت :

جونگ مین : اونجا جای تو نیست این یه مهمونی خاصه

که یه سری رسم و رسومات و انجام میدن و سالی یه باره

و فقط اعضای خانواده و فامیل ها دور هم جمع میشن و

هیچ غریبه ای نباید بینشون باشه چون تو نمیتونی بیای

منم نمیرم ، میریم تو شهر یه کم میگردیم و خرید میکنیم

ملینا : اگه مهمونی مهمیه پس تو حتما" باید باشی

و بلند شدم و رفتم تو تراس جونگ مین هم اومد .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 

تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

 



  • ابزار قالب