تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 13

عشق خون آشام 13

نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام

 قسمت سیزده

بعد از چند دقیقه جونگ مین پیداش شد اولش

خیلی مضطرب و نگران بود ولی وقتی دید حالم

خوبه شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن من

وقتی رسیدم و دیدم حالش خوبه خیالم راحت شد و

خواستم یه کم سربه سرش بذارم، گریه ش بند بیاد

جونگ مین : عاقبت فضولی همینه فضول خانوم

مگه بهت نگفتم اگه رفتی و گم شدی خود میگردی

راه و پیدا میکنی حالا دختر اشکات و پاک کن و

دنبالم بیا از من جدا نمیشی فهمیدی فضول خانوم؟

منم هرچی خودم کنترل کردم چیزی بهش نگم نشد

ملینا:تو خجالت نمیکشی من داشتم از ترس میمردم

تو همش من و مسخره میکنی و مزه میپرونی؟

تو بجای اینکه من و دلداری بِدی مسخره میکنی

کاشکی بهت زنگ نزده بودم . جونگ مین با لبخند

جونگ مین : باشه میدونی چیه اصلا" خَر ِ ما از

کُره گی دم نداشت اشتباه کردم اومدم کمکت خودت

راهت و پیدا کن و تو نیم ثانیه غیبش زد منم گفتم

ملینا : برو کی و میترسونی خودم راه و پیدا میکنم

من خیلی زود رفتم فکر کردم خودش راهش و پیدا میکنه

و میاد ولی اومدنش یه کم طول کشید حس بدی داشتم

انگار نوبرش و آورده مشنگ خان . و آخر راهرو یه

در نیمه باز دیدم که سریع رفتم طرف در یه نگاهی

کردم دیدم انگار کسی نیست رفتم تو اتاق چند قدم

جلوتر نرفته بودم که در اتاق با صدای مهیبی بسته

شد دویدم طرف در و هر چی در و کشیدم دستگیره

رو چرخوندم باز نشد چند بار زدم به در داد زدم

انگار هیچ کس صدای من و نمیشنید یه دفعه یه

سایه رو دیوار دیدم که زود ناپدید شد رفتم ببینم

چی بود که یه چیزایی دیدم چشمتون روز بد نبینه

اینقدر ترسیدم و جیغ زدم و دویدم طرف در اینقدر

زدم به در و جیغ کشیدم داشت حنجرم پاره میشد

صدای خفیفی از دور شنیدم سریع رفتم سمت راهرو

که صدا بلندتر شد ، از طرف انبار وسایل میومد زود

رفتم در و باز کردم که ملینا رو دیدم ، رنگش سفید

سفید شده و خیلی ترسیده بود همین که من و دید

بیهوش شد، زود از اونجا آوردمش بیرون و بردمش

تو اتاق فکر کنم یکی از کارگرا رو دیده بود  .

در باز شد جونگ مین خیلی هراسون اومد تو

منم تا دیدمش چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین

نمیدونم چطوری من و برده بود تو اتاقم که هیچی

یادم نمیومد وقتی چشمام و باز کردم صبح شده

و آفتاب زده بود دیدم نشسته رو تخت کنار من

میخواستم بلندشم که شونه هام و گرفت و نذاشت

صدای دراتاق اومد و جونگ مین رفت دم در .

خانم مین یه سینی دستش داد و رفت جونگ مین

با لبخند گفت :

جونگ مین:برات شیر عسل گرم و کیک شکلاتی

آوردم بیا تا گرمه بخور کیکشم هنوز گرمه

و کمک کرد تا بشینم من اصلا" سردر نیاوردم

چی شده چرا یه دفعه اینقدر مهربون شده

لیوان شیر وگرفتم یکم ازش خوردم ، پرسیدم :

ملینا : آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟

تا من یادمه تو از این کارها نمیکردی بگو چه خبره

دوباره صدای در اومد که خانم مین بود جونگ مین

نگاهی به من کرد و با دست اشاره کرد زود برمیگرده

من یواشکی و بی سروصدا رفتم پشت در و شنیدم

خانم مین : من فهمیدم دیشب چه اتفاقی افتاده یکی

از کارگرها رفته بوده پایین تو انبار وسایل ، جام ها

و وسایل مراسم رو بیاره که خانم ملینا اون و دیده

متاسفانه نتونسته بود خودش و کنترل کنه و میخواسته

به خانم ملینا حمله کنه که اونم از ترس بیهوش شده

البته با دارویی که بهشون دادم هیچ چیزی یادشون نمیاد

نگران نباشید من خودم اون کارگر و تنبیه میکنم

حدسم درست بود اگه دیرتر میرسیدم معلوم نبود چه بلایی

سرش میومد من از این تیزهوشی خانم مین خوشم میاد

خیلی زود قضیه رو جمع میکنه دارو هم تجویز بجایی بود

من سریع رفتم تو تختم هر چی فکر کردم هیچی

یادم نیومد جونگ مین اومد تو ، نگران به نظر

میرسید و رفت طرف تراس و اونجا وایساد

من رفتم تو تراس و کنارش وایسادم و گفتم

ملینا : نمیدونم چرا هیچی از دیشب یام نیست

جونگ مین : اینا نشونه پیریه آلزایمر گرفتی

حدس زدم باید یه چیزایی شنیده باشه ، خواستم ذهنش

و از این اتفاق دور کنم  .





موضوع: عشق خون آشام،

[ دوشنبه 27 دی 1395 ] [ 03:42 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]

[ نظرات() ]