نتیجه تصویری برای عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت پنجم

تو راه آموزشگاه همش به این فکر میکردم که ملینا : وای دلم نمیخواست این آدم

جای کلاسهام و یاد بگیره . همینجور تو فکر بودم که یه دفعه با صدای جونگ مین

که گفت جونگ مین : چه کلاسی میرین ؟ چی یاد میگیرین ؟ من یه دفعه از جا پریدم

 چون ترسیده بودم بالکنت گفتم ملینا : چی ...چی گفتین ؟ اونم فهمید که من هول

کردم گفت  جونگ مین : ببخشین اگه ترسوندمتون دیدم خیلی ساکتین میخواستم

یه چیزی گفته باشم منم

(جونگ مین

هنوز نرسیده بودیم که دیدم ملینا ساکته و خواستم در مورد کلاسهاش بپرسم که

یه دفعه با صدای من از جا پرید و خیلی ترسید منم زود گفتم ببخشید ترسوندمتون )

با لبخند گفتم ملینا : نه نترسیدم چون تو فکر امتحان بودم حواسم به اطرافم نبود نه

اینکه شما یه دفعه حرف زدین من یه لحظه جا خوردم اونم گفت 

جونگ مین : آموزشگاهتون کجاست ازش رد نشم ؟منم از پنجره ماشین بیرون و نگاه

کردم و گفتم ملینا :سر اون چهارراه بپیچین سمت راست دومین کوچه وقتی رسیدیم به

ساعتم نگاه کردم دیدم ده دقیقه مونهده به هشت با عجله پیاده شدم و دویدم طرف در

که یادم افتاد از جونگ مین تشکر نکردم دوباره با همه وسایل دویدم سمت ماشین و

با لبخند گفتم ملینا : ببخشید یادم رفت تشکر کنم ممنون من و رسوندین اگه نبودین من

حتما"دیر میرسیدم اونم با لبخند گفت جونگ مین: اگه باز هم اینجا وایسین دیرتون میشه

من زود خداحافظی کردم و رفتم تو آموزشگاه ظهر که اومدم خونه خیلی خسته بودم

 از صبح بخاطر امتحانم خیلی استرس داشتم نهار هم نخوردم یه راست رفتم تو

رختخواب و زود خوابم برد وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود با خودم گفتم

 ملینا : چقدر گشنمه به جای نهار باید شام بخورم بلند شدم رفتم دست و صورتم و

 شستم و رفتم تو آشپزخونه یه نگاهی تو یخچال انداختم و دیدم حال غذا پختن ندارم

رفتم سراغ تلفن و یه کم جوجه سوخاری و

سیب زمینی سس و نوشابه سفارش دادم من به این حرفها گوش نمیدادم که شب

سرخ کرده و سنگین نخورم چون چاق میشم من دلم میخواست چاق بشم چون تو

این چند وقته خیلی لاغر شده بودم . چند دقیقه بعد صدای زنگ اومد از پشت آیفون

گفتم بیا طبقه دهم و کیف پولم و برداشتم و رفتم دم درکه یه چیزی دیدم تعجبی !!!

(جونگ مین

از خونه رفتم بیرون و دنبال بهونه میگشتم که برم ملینا رو ببینم که به موقع رسیدم

صدای ملینا رو از آیفون شنیدم که گفت بیا طبقه دهم منم ، به مرده گفتم من دوستشم

و با غذاها رفتم بالا و رسیدم جلو در که ملینا با تعجب بهم نگاه کرد چند ثانیه مات بود)

جونگ مین با پاکت غذا تو یه دستش نوشابه هم تو یه دست دیگه اش من یه دفعه

خندم گرفت گفتم ملینا : خون آشام ها کار و کاسبیشون کساد شده رفتی تو

پیک موتوری اون هم اومد تو خونه و گفت جونگ مین : پول اینا رو بده ببرم میام

جوابت و میدم منم فیش غذا رو نگاه کردم و پول و بهش دادم و گفتم ملینا : بگو

بقیش مال خودت و رفتم تو آشپزخونه غذاها رو چیدم تو بشقاب کم بود آخه برای

یه نفر بود وقتی اومد گفت جونگ مین : پولش و که دادم حالا مونده جواب شما

تو اگه به من تیکه نندازی شبت روز نمیشه یا روزت شب نمیشه ؟ منم با خنده

گفتم ملینا : هر دو واقعا" اگه خوشت نمیاد و ناراحت میشی دیگه باهات شوخی

نمیکنم . ببخشید من نمیدونستم شما هم میاین فقط برای خودم سفارش دادم

جونگ مین هم نشست رو صندلی و گفت من شام خوردم تو راحت باش . منم

گفتم ملینا : من نمیتونم تنهایی شام بخورم بیا با هم میخوریم بریم تو تراس هوا

خنکه کمک کن اینا رو ببریم تو تراس وقتی رفتیم اونجا نشستیم من یه رون

سوخاری بهش تعارف کردم و گفتم ملینا : بگیر اگه نخوری منم نمیخورم میمیرم

میوفتم رو دستت . جونگ مین هم قبول کرد شام و که خوردیم ظرفا رو جمع کردم

یه شربت پرتقال درست کردم و با دوتا لیوان رفتم تو تراس از همه چیز حرف زدیم

تا رسیدیدم به جشن هالووین گفتم ملینا : تو برای جشن برنامه ای نداری؟ شاید من

یه کم بترسم چون تا حا لا تو این جشنها شرکت نکردم دقیقا" میدونی چه روزیه ؟

جونگ مین : یه هفته دیگه است منم تا حالا تو این جشنها شرکت نکردم . من با

(جونگ مین

من تو این 2000 سال عمرم یه بارم به اینجور جشنا نرفتم اما یه چند باری برای

غذا خوردن و رفع تشنگی رفتم ملینا هم که عاشق چیزای ترسناکه . چه شود!!!! )

ذوق و شوق گفتم ملینا :من یه برنامه خوب میریزم تو هم بیا شاید خوش بگذره .

از فردا شروع کردم به برنامه ریزی و رفتم تو بازار یه لباس مجلسی خیلی قشنگ

خریدم  مشکی و کفشای مشکی و یه گل سر تور مشکی یه چیزی خریدم که خیلی

سخت پیدا کردم گفتم ملینا : شاید حالم بد بشه یا بترسم بعد با شجاعت گفتم: نترس

ملینا : این لباس و کفش این دندونای خون آشامی رو هم میخواد مثلا" من عروس

خون آشامم و زود اومدم خونه و بقیه چیزها رو آماده کردم تا اون روز انگار هزار

سال گذشت این یه هفته تموم نمیشد . بالاخره اون روز رسید من لباسام و پوشیده

بودم و تو رو هم انداختم رو سرم و به جونگ مین زنگ زدم و

(جونگ مین

من آماده شده بودم ملینا زنگ زد گفت بیام پایین منم رفتم و دَم ساختمون وایسادم )

گفتم بیاد پایین ساختمون منتظر بشه تا من بیام پایین از برنامه هیچی بهش نگفتم

میخواستم غافلگیرش کنم با اون دندونا درست نمیتونستم حرف بزنم و از تراس

که بیرون و نگاه کردم هوا سرتاسر ابر بود ولی حساب که میکردم امشب

ماه کامل بود و ...

تو قسمت بعدی میفهمیم که جونگ مین با دیدن من شوکه میشه یا نه؟




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 

برچسب ها: عشق خون آشام، هالووین، ملینا، جونگ مین، آیفون،  

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.