نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

قسمت دوم

صبح که بیدار شدم زود یه صبحونه آماده کردم خوردم و رفتم کلاس ظهر که اومدم

خونه خیلی خسته بودم یه کم خوابیدم و عصر که بیدار شدم رفتم بیرون و یه غذایی

خوردم وقتی اومدم خونه گرم بود رفتم تو تراس که دیدم دوباره اون سایه اونجاس

رفتم تو اتاقم و گوشیم و از و میز برداشتم ، موقعیت خوبی بود که بتونم به بهونه تشکر

از کاری که برام کرد دعوتش کنم ، شاید خوشش نیاد من اینقدر زود خودمونی شدم

رفتم کنار پنجره و یه نگاهی به بیرون انداختم که دختره دوباره اومده بود

تو تراس چند لحظه بعد هم صدای گوشیم اومد ، خودش بود که من و برای

آخر هفته مهمون کرده بود خیلی عجیب بود خیلی زود با همه دوست

میشد . بالاخره روز مهمونی رسید از یه مغازه همون نزدیکا یه شا*مپاین

خوب گرفتم و رفتم . زنگ خونه رو که زدم زود در و باز کرد همونجا دم در

گفت:من از این چیزا نمیخورم که تعجب کردم و از خریدم پشیمون شدم )

فیلم(آخرین خون آشام) و خریده بودم ساعت حدودا"شش عصر بود که یکی زنگ

خونه رو زد رفتم در و باز کردم جونگ مین بود با یه شا*مپاین گرون قیمت ملینا : 

ناراحت نشیا اما من از این چیزا نمی خورم .من ملینا هستم ببخشید یادم رفته بود خودم

و معرفی کنم ممنون که اومدین بفرما هرجا راحت تری بشین و رفتم تو آشپزخونه و

یه شربت پرتغال درست کردم میخواستم بیام بیرون که یه دفعه ای دَم در ظاهر شد منم

ترسیدم و یه کم از شربت ها ریخت تو سینی میخواستم عوضشون کنم که با لبخند سینی و

ازم گرفت جونگ مین : ببخشین ترسوندمتون آخه من یه کم فضولم می خواستم ببینم

آشپزخونتون چه شکلیه ؟ می خواستم یه چیزی بهش بگم که پشیمون شدم گفتم الآن

وقت این حرفا نیست می خواستم یه کار جدید بکنم ، سفره غذا رو روی زمین پهن کردم

ملینا : اگه رو زمین بشینی اشکالی نداره ؟ جونگ مین : نه و بهم کمک کرد بقیه

چیزها روهم آوردیم شام و که خوردیم به جونگ مین ملینا : یه فیلم ترسناک خریدم

شام که تموم شد میخواست فیلم بذاره که پرسید فیلم ترسناک دوست

دارم یا یه چیز دیگه بذاره ؟ گفتم همون فیلمی که خریده رو بذاره فیلم

خون آشامی بود و من از این فیلما نمیبینم ، برام سخت بود که ببینم

چطوری همنوعام و میکشن با اینکه فیلم بود بازم نمیتونستم تحمل کنم )

ملینا : تو فکر میکنی خون آشام وجود داره؟من که فکر نمیکنم اما یه پادشاهی

بوده که خیلی ظالم بوده و از کشتن لذت میبرده و فامیلش دراکولا بوده اسمش

یادم نیست خیلی هم زشت و ترسناک بوده ولی آدم بوده اینها م برای اینکه

فیلماشون فروش بره از این چیزا درست میکنن خوب شروع شد من برم میوه و

شربت بیارم وقتی داشتیم فیلم و میدیدیم من سوال هایی جونگ مین میپرسیدم

ملینا هم هی ازم سوال میپرسید و یه حرفایی زد درباره به وجود اومدن

خون آشام من دیگه بیشتر از این نمیتونستم تحمل کنم بوی خونش همه جای

خونه رو پر کرده بود به سختی خودم و کنترل کردم دلم میخواست زود برم

تا آسیبی بهش نرسوندم )

ملینا : چرا این خون آشامه (قهرمان فیلم) خوب ومهربونه ولی اونای دیگه خیلی

بد هستن ؟ دیدم انگار حالش خوب نیست خیلی عرق کرده و صورتشم خیلی قرمزه

منم دیگه سوال نکردم به طرف آشپزخونه که میرفتم  ملینا : آسمون و ببین امشب

هم که ماه کامله حتما" خون آشام ها اومدن بیرون می خواستم با این حرف بترسونمش

که زود از این حرفم پشیمون شدم با صدای بلند که جونگ مین  بشنوه گفتم شوخی کردم

رفتن به آشپزخونه بهترین فرصت بود که از اونجا برم بقیه حرفاش و درست نشنیدم

نمتونستم از در برم چون متوجه رفتنم میشد از دیوار کوتاه تراس جَستی زدم و

پریدم پایین حالم با دیدن اون فیلم خیلی بد شده بود اثر اون چیزا هم از بین رفته بود

عطش شدیدی داشتم نمیتونستم خودم و کنترل کنم سریع از خونه دور شدم و رفتم

تو یه با*ر اونجا همیشه غذا برای خوردن بود پشت دیوار قایم شدم ، یکی از زنای اونجا

اومد بیرون چند قدم که جلوتر رفت با صدایی که بشنوه گفتم خانم شما جایی و سراغ

دارین؟ بشه یه امشب و توش خوش گذروند اونم برگشت طرف من، با حالت خاصی)

گفت : بله میشناسم  اگه با دقت به اطرافتون نگاه کنین میبینین . ولی بهتره

فردا بیاین چون ساعت کاریم تموم شده . (چند قدمی رفت و دوباره) گفت:فردا بیاین

نمیخوام مرد به این جنتلمنی و از دست بدم . (منم که دیگه طاقت نداشتم سریع جلو

رفتم و هیپنوتیزمش کردم خیلی کم میشد که من از این روش استفاده کنم . بردمش

تقریبا"بیرون شهر ، دستام و گذاشتم رو چشماش و سریع دندونام و فرو کردم تو

گردنش اصلا" وقت آماده کردن طعمه رو نداشتم . حالم بهتر شد خیلی بهتر ، بدن بی

جونش و انداختم همونجا و برگشتم خونه احساس خستگی نداشتم فقط

رفتم تو کمد و از راه مخفی رفتم تو تابوتم دراز کشیدم .)

وقتی اومدم تو سالن هیچ کس نبود انگارغیب شده بود من حتی صدای در و هم نشنیدم فکر

کردم رفته دستشویی اما مدتی گذشت پیداش نشد رفتم دَم دستشویی و در زدم صدایی نیومد

در و که باز کردم اونجام نبود یه کم ترسیدم آخه بی خداحافظی کجا رفت؟ چیزای رو میز و

جمع کردم و دی وی دی و هم خاموش کردم خیلی خسته بودم شستن ظرفا رو گذاشتم برا

فردا رفتم بخوابم که دیدم در تراس بازه یه کم فکر کردم من که این در و باز نکردم . در و

بستم و رفتم سمت اتاقم با خودم گفتم حتما" از ترس این فیلمه خودشو از تراس انداخته پایین

فردا بهش زنگ میزنم .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 

برچسب ها: عشق خون آشام، ملینا، جونگ مین، داستان، رمان،  

تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.