تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 82

عشق خون آشام 82

نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

قسمت 82

از تمرین تیر اندازی و شمشیرزنی که برمیگشتم یه دختر تو

اتاقم منتظرم بود ، درس پروازم خیلی باحال بود و خیلی زود یاد

 گرفتم ملکه فهمیده بود من تو عیش و نوش و خوردن خون دارم

زیاده روی میکنم ولی ، اهمیتی ندادم تا صد سال به همین منوال

گذشت تا اینکه جادوگر یون با یه اختراع جدید اومد پیشم یون :

قربان اگه همینجوری ادامه بدین به یه خون آشام خونخوار و

بی رحم تبدیل میشین ، من دارویی براتون درست کردم که میتونه

 جایگزین خون باشه ولی به با کیفیتیه خون نیست ، از تو کوله ش

 یه بطری آورد بیرون و درش و باز کرد و کمی برام ریخت

تو لیوان با تردید یکمی خوردم بد نبود به خوبی خون هم نبود و

 اینکه سرد بود جادوگر یون : اگه میخواین این عادت از سرتون

بیوفته باید از اینجا برید باید برنامه غذاییتون و تغییر بدین شما

 میتونین از خون حیونا هم استفاده کنین ، من پیشنهادش و قبول

 کردم کارم شده بود رفتن به جنگل و امتحان کردن خونه حیوونا

 بیشتر از خون آهو خرگوش و گوزن و پرنده ها خوشم میومد بقیه

حیونا هم خونشون خوب نیود یا خیلی بد بود ، با سلی در مورد

اینکه میخوام روش زندگیم و تغییر بدم کلی حرف زدم و به پیشنهاداش

عمل کردم ، اولش با رفتنم به شهر مخالفت میکرد ولی بالاخره قا نعش

کردم که به پدر و مادرش بگه که اجازه بدن من برم شهر زندگی کنم

این آپارتمانم جادوگر یون برام پیدا کرد و من بقیه عمرم و تو شهر و

 بین مردم زندگی کردم تا اینکه تو اومدی به اون محله . ملینا : اعتراف

 کردی که غیر از من با خیلیای دیگه هم بودی ، میگم چقدر کارت و

 خوب بلد یا ، چند صد سال کارت همین بوده جونگ مین : خب مجبور

 بودم و اینکه اونا فقط غذا بودن نه چیز دیگه ای با تو هم زمین تا

 آسمون فرق دارن ملینا : یعنی عاشق هیچ کدوم نشدی ؟جونگ مین :

نه من به چشم غذا به اونا نگاه میکردم ولی تو فرق داری یک سال از

 اومدنت به اون محله میگذشت من ناخودآگاه مجذوب تو شده بودم

هر روز صبح که میومدی تو تراس و موهات و شونه میزدی پشت

پنجره اتاق می ایستادم و نگات میکردم بعضی از شبا از پنجره اتاقت

میومدم وقتی خواب بودی نگات میکردم ولی جرات اینکه بخوام باهات

 آشنا بشم و نداشتم ملینا : خب پس بگو چرا پنجره اتاقم گاهی وقتا باز

 میموند ، باد سردی وزید و لرز کردم ملینا : باد گرفت سردم شد

جونگ مین : بریم تو اتاق یه وقت سرما میخوری ملینا : نه همینجا خوبه

 صدایی شنیدم و جریان هوا رو اطرافم حس کردم جونگ مین بالهاش و

باز کرده بود و اونا رو روی من کشید که ، سردم نشه کم کم بدنم گرم شد

 ملینا : با اینکه بقیه ش و میدونم میخوام از زبون خودت بشنوم

جونگ مین : بالاخره اتفاقی که منتظرش بودم افتاد ، اون روزی که شونه ت

افتاد پایین رو سر ِاون پسره ، از اون به بعدشم که خودت بهتر میدونی

ملینا : همه ش همین بود ؟ ولی تو بیمارستان با جادوگر یون درباره یه

 کتاب حرف میزدین (کتاب زندگی) که هیچ خون آشامی نتونسته پیداش

 کنه که بتونه دوباره تبدیل به انسان بشه ، واقعا" همچین کتابی هست ؟

 چرا کسی تا حالا پیداش نکرده ؟ شنیدم خیلی بهش نزدیک شدی

ملینا اون موقع تو کما بود چطور حرفای من و آقای یون و شنیده ؟

 نباید به این زودی هدفم لو بره وگرنه .........

جونگ مین : بهتره بریم تو هوا داره سرد میشه ، بهش نگاهی کردم

و چشمک زدم که پرواز کنیم و از پنجره بریم تو اتاق ، خیلی خوابم

میومد همین که من و گذاشت رو تخت خوابم برد . صبح زود بیدار

شدم و اطراف و نگاه کردم بازم جونگی نبودش رفتم دستشویی وقتی

اومدم بیرون جونگ مینم با یه سینی اومد تو و گذاشتش رو میز

ملینا :صبح بخیر برای خانم مین اتفاقی افتاده ؟ جونگ مین :صبح بخیر

 خوابالوی خودم ، نه ، چطور مگه ؟ آخه همه ش تو داری برام

صبحونه میاری جونگ مین : حالا بیا و خوبی کن ، بده یه شاهزاده

در خدمتتون باشه ؟ ملینا : خب نمیخوام اینجا اینجوری باشی من

معضب میشم در ضمن شئن و شئونات و هم باید رعایت کنین مثلا"

شاهزاده این ، جونگ مین چشماش و ریز کرد و با حرص

جونگ مین : من چند هزار ساله شاهزاده م مثلا" نداره نشستم رو

 صندلی و یه لقمه خامه عسل گذاشتم دهنم ملینا : خُبه حالا چه بهشم

برمیخوره ، میخوام برم تو جنگل جونگ مین : جنگل ؟! اونجا

 خطرناکه ، پریدم وسط حرفش ملینا : جنگل شیر داره پیشی داره

 هاپو میاد میخورتت باهاش چشم تو چشم شدم ملینا : من بچه م ؟

 نه تو فکر کردی من با این چیزا میترسم ؟ درسته جنگل خطرناکه ولی

من که نمیخوام تنهایی برم تو هم میای درسته ؟ جونگ مین : من که

 میدونم تو میخوای دنبال اون روباه نه دم بگردی ؟ نگو نه که فکرت

 و خوندم ملینا : اولا" شما خیلی بیجا کردین فکر من و خوندین دوما"

 باید بفهمم چطوری جی یان  تبدیل به گومیهو شده جونگ مین : تو

 همینجا میمونی از اتاق هم نمیری بیرون تا من برگردم جونگی بدجنس

 دوباره من و هیپنوتیزم کرد و رفت منم عین مسخ شده ها دستورش و

 اطاعت کردم و تا برگشتنش پام و از اتاق نذاشتم بیرون ، نزدیکای

غروب بود که در اتاق باز شد و جونگی اومد تو و با یه کلمه من و از

اون حالت آورد بیرون ملینا : چیزی فهمیدی ؟ جونگ مین : چندین سال

پیش که دایی ت خیلی جون بوده با یه دختر خیلی خوشگل آشنا میشه و

 ازش بچه دار میشه ولی نمیخواسته مسئولیتش و قبول کنه از اونجا فرار

 میکنه تو شهر جدید که رفته بوده یه شب بارونی که داشته از سر کار

 میرفته خونه ش صدای گریه یه بچه رو میشنوه به سمت صدا میره و

اون پیدا میکنه و تصمیم میگیره که اون و بزرگ کنه اینجوری از تنهایی

هم میومده بیرون ولی نمیدونسته که اون بچه واقعیشه شاید هنوزم ندونه

 ملینا : خب جنابعالی چطوری این اطلاعات و به دست آوردی ؟





موضوع: عشق خون آشام،

[ سه شنبه 6 تیر 1396 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]

[ نظرات() ]