تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 81
دانلود فیلم و سریال

دانلود فیلم و سریال

عشق خون آشام 81

نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

قسمت 81

من برای هر کسی اینکار  نمیکنم ، پس بهتره قبول کنی و باهاش کنار

بیای با ناراحتی و بغض گفتم : پس خانوادم چی میشن دیگه نمیتونم

 ببینمشون ؟ پدر : چرا میتونی ولی ممکنه بوی خونشون وسوسه ت

کنه و بهشون آسیب بزنی تو دلت این و میخواد ؟ نه .... نه..... نمیخوام

حتی یه مو از سرشون کم بشه پدر : تو باید به ندیدنشون عادت کنی

نمیگم فراموششون کن ولی به مرور زمان همه چیز از ذهنت پاک میشه .

 بعد از رفتنش چند نفر اومدن من و بردن  تو ماشین و رفتیم به یه خونه

خیلی بزرگ همون ویلامون یا به قول تو قصر . چند نفر من و بردم شستن

 و لباس  پشوندن و بردن به  یه سالن خیلی بزرگ با ستونهای سنگی و

 کف و دیوارهای سنگی  رو به روم یه جایگاه که با سه پله از زمین بالا تر

 بود وقتی اون مرد من و دید ، پدر : پسرم به خونه خودت خوش اومدی

به صندلی کناریش اشاره کرد بیا اینجا جای تو اینجاس نمیخواستم این

سرنوشت و قبول کنم  وایسادم و جیزی نگفتم از رو صندلی بلند شد و

اومد سمتم ، دستش و دراز کرد پدر : بیا .... بیا  پسرم من بازم بی حرکت

وایساده بودم که دستم و گرفت و با خودش برد ، با دستاش بازوهام و گرفت

من و نشوند رو صندلی ، چند دقیقه بعد یه زن با یه دختر جون  اومدن تو

سالن  پدر : این همسر من و مادرت و این هم دخترم و خواهرت هستن 

دختر تا فهمید من برادرش شدم خوشحال شد ولی اون زن فقط نگاه گذرایی

 کرد و رفت نشست دختره هم نشست کنار مادرش، بعد فهمیدم که این یه

 جلسه معا رفه س ، وقتی تموم شد پرنسس سُلهی : بریم اتاقت و بهت

نشون بدم ، بیا بریم تا اتاقت و بهت نشون بدم میتونی بهم بگی سُلی ، بهتره .

از راهرو درازی رد شدیم و رفتیم سمت شرقی قصر وقتی رسیدیم سلی در

 بزرگ و پرنقش و نگاری و با صدای ناهنجاری (قیژی) در و باز کرد

 اتاق خیلی بزرگی بود انتهای سالن نزدیک پنجره که پرده های ضخیم ِقرمز

پررنگ داشت یه تخت با تاج خیلی بزرگ و پارچه حریر یه فرش و

 وسایل دیگه ولی اتاق بی روحیه ای بود در نگاه اول خوشم نیومد

 چاره ای نداشتم باید اینجا و اطرافیانم و تحمل میکردم تا اینکه با

جادوگر یون آشنا شدم اون پیرمرد مهربونیه و همیشه کمکم کرده

هر جا و هر وقت مشکلی داشتم آقای یون به دادم میرسید ، در مورد

 زنها و دخترا اول هیچ دلم نمیخواست کسی و بکشم ولی اونا همه ش

 بهم تلقین میکردن که اونا فقط غذا هستن و هیچ حس ِ ترحمی نباید

 بهشون داشته باشم ولی من قبول نکردم تا یه هفته ای هر دختری و

 میاوردن به اتاقم قبولش نمیکردم کم کم دردام شروع شد اول از همه

 هم دندونای نیشم به شدت درد گرفت دکترشون گفت به خاطر اینه که

کسی و گاز نگرفتم درد کمرم هم  فوق العاده درد میکردم اصلا"

 نمیتونستم دراز بکشم اونم بخاطر بالهام بود که میخواست از زیر

 پوست در بیاد روزی که قرار بود بالهام در بیاد بدترین روز زندگیم

 بود از شدت درد چنان فریاد میکشیدم که همه جا به لرزه درمیومد

تمام اون مدت سلی کنارم بود و برای تسکین دردام تلاش میکرد

672_unti-rddrgvd.jpg

وقتی بالهام پوست و گوشتم و پاره میکرد و میومد بیرون ، همه بدن

 و تخت از خونم سیاه شد ، بالهای سیاه مخملی و خیلی حساس

سُلی با آب گرم و حوله بالهام و از خون سیاهم پاک کرد با اینکه

خیلی درد داشتم ، تحمل کردم سُلی : بهترین دارو برای تسکین دردات

 خون گرم و تازه انسانه باید این و قبول کنی ، میتونم بهت کمک کنم

 باید خودت و برای درسا و آموزشای سخت تر آماده کنی ، کمک کرد

 از تخت اومدم پایین و به خدمتکارا دستور داد ببرنم تمیزم کنن و تمام

روتختی و بالش و همه چیزای تو تخت وعوض کنن ، به سرعت همه

چیز عوض شد و من و بردند خوابوندند رو تخت سلی بعد از چند دقیقه

با یه جام پر از خون ِ قرمز و گرم و خوشیو اومد تو اتاق بوی خون تازه

 همه اتاق و پر کرده بود بیا برادر عزیزم برات یه خون گرم و تازه و

 خوشمزه آوردم ، دیگه تحمل تشنگی و نداشتم جام و از تو سینی برداشتم

و یه نفس همه رو سر کشیدم سُلی : بازم میخوای ؟ تو خیلی ضعیف

 شدی ، جام و ازم گرفت و رفت بیرون آروم آورم دردام داشت کم

 میشد ، وقتی سلی برگشت یه دختر قد بلند و خوشگلم همراش بود

تو صورتش هیچ ترسی دیده نمیشد ، اون روز اولین باریه که یه

 دختر اومده بود تو اتاقم سلی اون دم گوشم چیزی گفت و که خجالت

کشیدم (این درس اوله باید کاری بکنی که خونش خوشمزه تر بشه

 بهتره باهاش بازی کنی ، بلدی که ؟) سلی : ببینم چطور از پس این

کار برمیای ، خوش بگذره رفت بیرون و در و بست با اینکه بازم درد

داشتم به سختی بالهام و پنهان کردم ، اون دختر خیلی آروم به تختم

نزدیک شد و با لبخندی که رو لب داشت من و محصور خودش کرد

 چشماش آبی بود با مزه های پر و بلند و موهای لَخت به رنگ قهوه ای

 تیره ، اندام خیلی زیبایی داشت چند ساعتی از شب گذشته بود نمیدونستم

چه مدتی باید باهاشون بازی کنم ، بوی خونش لحظه به لحظه بهتر و

قوی تر میشد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دندونای نیشم از کناره لبام بیرون

زد و با یه حرکت دندونام و توی گردنش فرو کردم و با ولع خونش و

مکیدم اینقدر ادامه دادم تا یه قطره خونم تو بدنش نموند واقعا" طعم بی

 نظیری داشت وقتی به خودم اومدم و جسم بی جونش و دیدم وحشت

کردم من چطور این کار و کردم ؟ واقعا" من اون و کشتم ؟ با تمام قدرتم

 فریاد کشیدم و کمک خواستم سریع جند نفر مرد و سلی اومدن تو

 وقتی من و اونجور وحشت زده دید سعی کرد من و آروم کنه و به

 اونا دستور داد تا جسد دختره رو ببرن بیرون ، من بی اختیار گریه

 میکردم و اشک میریختم صورتم از اشکام سیاه شده بود سلی : آروم

 باش این تازه اولشه عادت میکنی ، با دستمالی صورتم و پاک کرد

نمیدونم چی شد که دیگه نه چیزی شنیدم نه دیدم و بیهوش شدم به

 گفته سلی من دو روز و دو شب بیهوش بودم با گذشت زمان به این

کار عادت کردم دیگه کشتن آدما ناراحتم نمیکرد ، کار هر روزم شده بود .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 

تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1396 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

 



  • ابزار قالب