تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 79
نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

قسمت 79

دوهفته از اون ماجرا گذشت ، با جونگی یه شب رویایی داشتیم

دنبال لباسام گشتم انداخته  بود رو زمین ملینا :چرا لباسام و انداختی

رو زمین ؟ رفتم از تو چمدونم یه لباس راحتی برداشتم با اینکه از

خودم چندشم که همه جام و لیس زده و آب دهنیه ولی ، خیلی خوابم

 میومد همین که سرم و گذاشتم رو بالش خواب برد ، وقتی بیدار شدم

 آفتاب وسط اتاق بود گوشیم و از رو میز کنار تخت برداشتم روشن

کردم 10 دقیقه از 12 گذشته بود جونگ مین تو اتاق نبود لباسام و که

رو زمین دیدم دیشب چیکارا کردیییییم از تخت اومدم پایین و لباسام و

 جمع کردم انداختم تو سبد لباس چرکا ، یه دوش آب گرم گرفتم خیلی

 سرحال شدم ، اومدم بیرون که دیدم جونگ مین تو تراس وایساده و

 خبری هم از صبحونه یا به گفته خودش ظهرونه نیس ملینا : سلام

کی اومدی ؟ برام صبحونه نیاوردی ؟جوابی نداد ، نشستم رو صندلیه

جلوی میز آینه و حوله رو از دور سرم باز کردم ، با همون آب اضافی

موهام و گرفتم سشوار و روشن کردم و مشغول خشک کردن موهام

 شدم  با خودم گفتم : فکر کرده میتونه با این کاراش فکرش و از

ذهنم بیرون کنه ، نخیر آقای زرنگ نمیتونی با این کارات از زیر

 جواب دادن در بری ، سَرم پایین بود داشتم نوک موهام و شونه

 میکردم تا سرم و آوردم بالا هیکل جونگی رو پشت سرم تو آینه

 دیدم نفسم و با حرص بیرون دادم ملینا : چرا چراغ خاموش میای ؟

خب یه بوغی سوتی اِهنی بکن آدم نترسه ، صدبار گفتما ولی به

خرجت نمیره ، خب حالا چیکار داری ؟ میدونم که فکرم و خوندی

جونگ مین : چرا اینقدر یه چیزی و کشش میدی ؟ اولین باری هم

 که اومده بودی کتابخونه همش از این اسم حرف میزدی ؟ سشوار

 و خاموش کردم و رو به جونگی چرخیدم ملینا : آخی چقدم که

تو جواب دادی ؟! جونگ مین : نترس اون رغیب تو نیس اگه

 بخوام چیزی بگم هی میخوای سوال پیچم کنی ، نذاشتم ذهنم و

 بخونه خیلی سریع گفتم ملینا : خودمم ؟ جونگی یه دفه خشکش

زد شَکم به یقین تبدیل شد که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست

 یه ماجرایی پشت اون اسمه که من باید بفهمم جونگی همونجور

 خشک شده بهم ذل زده بود انگار واقعیتی و رو کرده بودم

 ملینا : چی شد ؟ چرا خشکت زد ؟ پس معلومه یه چیزی هست

 جونگی زود به خودش و رفت سمت در  ملینا : برام املت قارچ

 بیار با آبمیوه و قهوه آب هم یادت نره ، رفتم تو تراس باد ملایمی

 میوزید 10 دقیقه بعد با یه سینی اومد تو اتاق و گذاشت رو میز

ملینا : یه صندلی با میز بیار تو تراس ، اینجا هواش بهتره

 جونگ مینم اونا رو آورد تو تراس ، غذام که تموم شد

ملینا : اون روز که خودِ واقعیت و بهم نشون دادی و کارم به

بیمارستان کشید یادمه داشتی سرگذشتت و برام میگفتی ولی من

 نتونستم همه ش و بشنوم هر وقت از سرگذشتت برام گفتی زود

 خوابم میبره یا اگه  به زور بتونم خودم و نگه دارم تا وسطاش

میتونم بشنوم بعد خوابم میبره ، دلم میخواد از اول سرگذشتت و

 برام بگی کامل از سر و دمش نزن ، زن و دخترایی هم که

باهاشون بودی و حذف نکن ، هر وقت دیدی داره خوابم میبره

یه کاری بکن که خوابم نبره ، میشه بریم تو باغ اونجا بهتره

 از چهره ش معلوم بود خیلی از حرفم عصبانیه حرفی نزد و رفت

سمت در ملینا : میشه از تو تراس پرواز کنیم بریم تو باغ ؟ وقتی

اومد سمتم قیافه ش تو هم بود فهمیدم که الآن وقت خوبی برای

اینکار نیس ملینا : چته ؟ چرا اخمات تو هم ِ بخاطر حرف من

ناراحت شدی؟ باشه دوست نداری نگو ، دویدم سمت در و سریع

از پله ها رفتم پایین از در بزرگ سالن رفتم تو باغ گریه م گرفت .

معلوم هست چه مرگت شده ؟ نه به دیشبت که از خوشی سرمست و

 دیوونه شده بودی نه به حالات که اینقدر تو همی؟ خودت داری یه

 کاری میکنی که ازت دور بشه ، باید برم از دلش در بیارم نباید

کاری کنم که ازم  ناراحت بشه ، به خوت بیا ، این چه رفتاریه ؟

نمیدونم چرا از رفتار جونگ مین ناراحت شدم و گریه م گرفت یه

درخت بزرگ که سایه ش و انداخته بود رو زمین دیدم دویدم سمتش

 و به تنه بزرگش تکیه دادم و نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم و

 سرم و گذاشتم روش ، اشکام بی اختیار میومد که با حس چیزی رو

 شونه م سرم و بلند کردم ، جونگ مین نشسته بود رو به روم اشکام

 و پاک کرد و با لبخند جونگ مین : ببخش عزیزم که ناراحتت که

 ناراحتت کردم یه اتفاقی افتاده بود که از اون ناراحت بودم من و بلند

 کرد و خودش نشست جای من  و نشوندم رو پاش رد اشک و رو

 صورتم پاک کرد و گونه م و بوسید  یه روز که از سر کار برمیگشتم

 چند نفر من و کشیدن تو یه ماشین ، بردنم یه جای پَرت و دور از شهر

 وقتی بردنم تو اون خرابه دستام و چشمام بسته بود و خیلی ترسیده

بودم همه چیز گنگ و نامفهوم بود حتی نمیتونستم از کسی کمک بخوام

یا داد بزنم چون دهنمم با دستمالی بسته بودند ، به جایی که میخواستن

برن ، رسیدیم یکی شون یه لگدی زیر زانویم زد من دوزانو افتادم رو

 زمین ، شنیدم کسی چیزی گفت و اونها هم اطاعت کردن نمیدونم به

 چه زبونی حرف میزدن چیزی از حرفاشون نفهمیدم ، چشم بندم و

 که برداشتن خوب به اطراف نگاه کردم ، چند مرد بلند قد ِسیاهپوش

دیدم طوری ایستاده بودن که انگار از یه چیزی یا کسی محافظت میکردن

سعی کردم از بین محافظا اون و ببینم ، که دستی سریع سرم رو به پایین

خم کرد ، یه نفر بهم نزدیک شد و گفت تو انتخاب شدی باید خوشحال

باشی، انگشتش و گذاشت زیر چونه م و سرم و آورد بالا ،خوب بود که

زبونش و نمیفهمیدم تو گفت : تو رو خیلی وقت ِ زیر نظر داریم باید

خوشحال باشی که ... ساکت چشمام ذل زد و شد و دیگه حرف نزد .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : شنبه 3 تیر 1396 | 11:22 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.