تبلیغات
دانلود فیلم و سریال

دانلود فیلم و سریال
 
نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

قسمت 73

بیشتر از همه تو بودی ؟ تو اون دوتا مرد بدبخت و با خودت بردی

تازه اون اتفاقا برام روشن شده ، یادمه چند روز بعد جنازه دوتا مرد

 و بیرون شهر پیدا کرده بودن و میگفتن یه حیوون وحشی بهشون

 حمله کرده ، اون شب از ترسم با اون لباسا و کفشا تا خونه دویدم

 بقیه شم که خودت میدونی جونگ مین از پشت میزش بلند شد اومد

نشست رو کاناپه روبه روی من ، جونگ مین : تو که میدونی ، اینا

 همه ش از غریزه س نمیتونم ازشون فرار کنم ، دیگه نمیخوام این

بحث و ادامه بدم  جادوگر یون گفت که یه کتاب خیلی قدیمی هست که

توش روشی داره  برای خون آشامایی که ناخواسته تبدیل شدن و با

 پیروی از دستور العملی ، دوباره انسان میشن ملینا : واقعا" ؟

اینکه خیلی عالیه حالا اون کتاب کجا هست ؟ کسی تا حالا از رو اون

کتاب انسان شده ؟ جونگ مین : هیچ کدوم از خون آشامایی که

ناخواسته تبدیل شدن هنوز نتونستن اون کتاب و پیدا کنن ولی من

 بهش نزدیک شدم خیلی نزدیک ملینا : خب چرا نمیری سراغش ؟

جونگ مین فنجون قهوه ش و از تو سینی برداشت جرعه ای خورد

و با حالت مطمئنی جونگ مین : میرم یکی از همین روزا میرم 

سراغش ، از رو کاناپه بلند شدم و رفتم سمت تراس ملینا : قولت

 یادت نرفته ، جواب نداد فهمیدم داره فکر میکنه ملینا : بهت گفته

 بودم میخوام همه چیز و برام تعریف کنی از اول اولش ، اگه قراره

 ببخشمت باید همه چیز و درباره ت بدونم ، خیلی خونسرد گفت :

جونگ مین : یعنی بعد از دوماه فکر کردن هنوز من و نبخشیدی ؟

رفتم سمت در ملینا : جواب سوالت و تو ویلاتون بهت میدم ، در و

 باز کردم و رفتم تو دفترم ، صدبار به ساعتم نگاه کردم انگار زمان

 متوقف شده بود ، خودم و با پرونده ها و کارام مشغول کردم و اینقدر

غرق کار بودم که نفهمیدم کی ساعت 2 شد ، جونگ مین در اتاقم و باز

 کرد  جونگ مین : تو نمیخوای بری خونه ؟ من که متوجه اومدنش

نشدم با این حرفش از جام پریدم خیلی ترسیدم با حرص ملینا : چند هزار

 سال از عمرت میگذره هنوز نفهمیدی وقتی وارد جایی میشی در بزنی

 دستم و گذاشتم رو قلبم خیلی تند میزد ، جونگی با شیطنت همیشگیش

 لبخندی زد جونگ مین : ببخش گلم نمیخواستم بترسونمت پرونده ها و

 گزارشا رو جمع کردم گذاشتم تو کشو میز، کیفم و برداشتم رفتیم بیرون

 توماشین چند بار خواست سرِحرف و باز کنه که دید محلش نمیذارم حرفی

 نزد نرسیده به خونه جلوی یه غذاخوری نگه داشت ، پیاده شد و چند دقیقه

بعد برگشت دوتا پاکت هم دستش بود سوار شد و اونا رو داد دستم وقتی

 گذاشتم رو پام گرماش و حس کردم ملینا : حالا اگه من این نقطه ضعف و

 نداشتم تو چیکار میکردی ؟ جونگ مین : خب میگشتم یه نقطه دیگه پیدا

میکردم ، با عصبانیت ملینا : یعنی من اینقدر نقطه ضعف دارم ؟ جلوی

ساختمان وایساد جونگ مین : من میرم ماشین میذارم تو پارکینگ و میام

 درماشین و بستم و رفتم تو لابی نگهبان ساختمون سلامی کرد منم جوابش

و دادم رفتم سمت آسانسور ، تو طبقه 10 از اتاقک اومدم و بیرون رمز

در و زدم رفتم تو، زود لباسام و عوض کردم و یه دوش کوتاه گرفتم داشتم

غذاها رو تو ظرفا میذاشتم که صدای در اومد ، دکمه اف اف و زدم جونگی هم

یه لباس راحتی پوشیده بود ، بدون حرفی غذامون و خوردیم انصافا" غذای

 خوشمزه ای بود کلی شارژ شدم ، ظرفا رو گذاشتم تو سینک و آب ریختم

توش حال شستنش و نداشتم ، رفتم تو سالن جونگی رو کاناپه دراز کشیده بود

ملینا : تو چرا هر وقت غذا میخوری زود دراز میشی ؟ اونجوری غذات هضم

نمیشه ، پاشد نشست و منم کنارش نشستم ، یه نیشگونی از رونش گرفتم

ملینا : خب بگو ببینم شما دوتا جونور کجا غیبتون زد ، از حرفم ناراحت نشو

چون بین آدما این حرف عادیه (جونور) خب زود تند سریع ، چند لحظه ای

 گذشت حرفی نزد ملینا : نمیخوای بگی ؟ باشه هر جور راحتی ، پاشدم برم

که جونگی دستم و گرفت کشید که نزدیک بود بیوفتم روش ملینا : از دست تو

عجب گیری کردم از دست این دختره ، باید داستانی چیزی سرهم کنم

بهش بگم وگرنه دست از سرم برنمی داره و تا صبح سوال پیچم میکنه

حرفاش که تموم شد ملینا : یعنی نفهمیدی جی یان چیه ؟ بهتر بود یه

عینک دودی میزدی ، چون چشمات یه چیز دیگه میگه ، تو اون و

دیدی ولی نمیخوای بگی ، من میرم بخوابم و زود رفتم تو اتاقم

همین که اومدم رو انداز و بکشم رو خودم ، جونگی و کنار تختم دیدم

 جونگ مین : هنوز وقتش نرسیده به موقع ش بهت میگم نمیخوام

دوباره کارت به بیمارستان بکشه ملینا : نترس ، اون مال موقعی بود

 که من میدونستم این چیزا فقط تو فیلما و داستاناس ، حالا که تو رو

 سُر و مُر و گنده رو به روی خودم میبینم اگه اژدهای 8 سر هم ببینم

 باور میکنم جونگی نشست رو لبه تخت ملینا : تو دنبال اون کتاب گشتی ؟

 مطمئنی اگه اون کتاب و داشتی میتونستی دوباره تبدیل به انسان بشی ؟

 جونگ مین : من %90 عمرم و دنبالش گشتم و بهش نزدیک شدم خیلی

 نزدیک اما .... ملینا : اما چی ؟ جاییه که تو نمیتونی بری ؟ مگه کجاست ؟

جونگ مین : بالاخره یه راهی برای به دست آوردنش پیدا میکنم بیخیال

یه سوال ازت میپرسم دلم میخواد راستش و بگی میدونی که من میتونم

فکرت و بخونم پس سعی نکن بهم کلک بزنی ، اگه من دوباره انسانیتم و

 به دست بیارم باهام ازدواج میکنی ؟ از سوالش جا خوردم چرا یه دفه ای

این سوال و پرسید ؟ ملینا : خ..... ب..... من از عاقبتش میترسم ، ممکنه

 کلا" حافظه ت پاک بشه و هیچی از من و عشقمون یادت نیاد شاید اصلا"

من و هم یادت نیاد جونگ مین : آره اینم هست ، ممکنه من یادم نیاد ولی

 تو که یادت میمونه اگه ریسمان مهر و محبت بینمون محکم باشه ، اگه یه

روزی از هم دور بشیم ، دوباره به هم میرسیم ، آروم  با پشت انگشتاش

گونه م و نوازش کرد، تو چشماش برق خاصی دیدم همه چیز از ذهنم پرید

محو صورت مهربونش با اون لبخند زیباش شدم ، (گذشت و گذشت و گذشت)

 تا روز رفتن به ویلاشون رسید ، با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم  دستم و به

 میز رسوندم و دنبال گوشیم گشتم ، پیداش کردم و جواب دادم ملینا : الو الو

جونگ مین : ملینا تو هنوز خوابی ؟ زود باش حاضر شو 5 دقیقه

 دیگه اونجام ملینا : خیلی کمه 10 نه یه ربع دیگه بیا یه ربع دیگه

جونگ مین : باشه تنبل خانوم ، از تخت اومدم پایین و زود حاضر

شدم ، چمدون و کیفم و گذاشتم کنار در که جونگی در زد باز کردم

جونگ مین : صبح بخیر ملینا : چرا اینقدر زود میریم ؟ هوا هنوز

 تاریکه ، جواب نداد و ساک و چمدون و برداش و رفت سمت

آسانسور ، یک ساعت بعد تو بندر منتظر کشتی بودیم که زود اومد 

و جونگی با ماشین رفت تو کشتی یک ساعت بیشتر رو آب بودیم

تا به جزیره رسیدیم از کشتی پیاده شدیم هوا داشت روشن میشد

رسیدیم ویلاشون و رفتیم تا ساختمون اصلی ، مثل اون روز

 مستخدمها و سر خدمتکارها بیرون در به صف منتظر ما بودن

 از اولین باری که اومدم اینجا مدت زیادی میگذره ، خانم مین

با همون صورت خونسرد و جدی بهمون خوش آمد گفت ، اون

 قلعه مخوف و اونایی که توش بودن دیگه برام ترسناک نبودن

 ملینا : میشه برم همون اتاقی که اون روز بودم ؟ جونگی با لبخند

 جونگ مین : نخیر شما تو اتاق من میمونی برای امنیت خودت

میگم ، سر جام وایسادم با حالت بچه گونه ملینا : نخیرم نمیخوام

 تو اتاق تو بمونم ، همه جاش تیره س و وسایلشم مال عهد بوقه

فقطم دوتا رنگ داره قرمز و مشکی ، من یه اتاق روشن میخوام

با وسایل امروزی و تلویزیون جونگ مین : باشه میگم اتاق کناری

 و برات آماده کنن ، خوب شد راضی شدی ؟ تو گشنه ت نیس ؟

 ملینا : آی گفتی ، دو هفته از اومدنمون به قصر میگذشت هیچ

 اتفاقی هم نیوفتاد تا اینکه ، یه روز رفتیم تو جنگل برای گردش

اونجا با یه موجود ترسناک مواجه شدیم که جونگی من و به یه جای

امن رسوند و خودش رفت دنبالش من از جایی که مخفی شده بودم اون

 و دیدم یه حیوون پشمالو با دُم های زیاد دقیقا" عین اون داستانی که

اون زن کارگر تو اون مزرعه برام تعریف کرد (گومیهو : روباه نه دم)

 اون دوتا خیلی با هم مبارزه سختی داشتن بالاخره جونگ مین

با ضربه کاری که بهش زد اون و نقش زمین کرد ، کم کم دُم ها

 و موهاش ناپدید شد و هیبت یه مرد و به خودش گرفت از اون

بالا نمیتونستم درست تشخیص بدم ، چند بار جونگ مین و صدا

زدم تا بیاد من و از بالای درخت بیاره پایین بالاخره بعد از کلی

صدا زدن اومد و من و آورد پایین ملینا : تو خوبی ؟ زخمی شدی ؟

جونگ مین :حالم خوبه خیالم راحت شد دویدم سمت اون مرد

 جونگی سریع خودش و بهم رسوند و نذاشتم بهش نزدیک بشم

 باید ببینمش به زور خودم و از دستاش کشیدم بیرون و خودم و

 رسوندم بالای سرش ، اون مرد دَمر رو صورت افتاده بود رو

زمین با احتیاط برش گردوندم ، چیزی که میدیدم باور کردنی نبود

 جی یان ، اون حیوون با اونهمه دُم جی یان بود اون روباه نه دم

 بود ، پس برای همین جونگ مین بهم نگفت اون روز چی دیده

 من خیلی ترسیده بودم چرا من اینقدر بدبخت و بد شانسم اینم از

 پسر دایی و خوشگل و مهربونم ، جونگ مین با مراقبت و

معجونای مخصوصش نذاشت بیشتر از این ترس تو دلم خونه کنه

 من و به جاهایی از قصر میبرد که میدونست دلم میخواد ببینم

 صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم کتابخونه ملینا :واییییی چقدر

دلم برا اینجا تنگ شده بود ، هدف اصلیم این بود که اون دفتر بزرگ

 که اسم ملینا توش بود و پیدا کنم ، خیلی گشتم یادم نمیومد اون کتاب

و از کدوم قفسه برداشته بودم جونگ مین : دنبال چیزی میگردی ؟

ملینا : نه همینجوری دارم نگاه میکنم ، جونگ مین رفت آخر سالن و

 یه کتاب قطور و قدیمی از آخرین قفسه برداشت ، حدس زدم باید

خودش باشه حتما" فکرم و خونده و میخواد کتاب قایم کنه ملینا : میشه

برام آب بیاری خیلی تشنمه ، یه کتاب برداشتم و خودم و مشغول خوندنش

نشون دادم و زیر چشمی دیدم که اون کتاب و کجا گذاشت ، وقتی رفت

کتابی که دستم بود و گذاشتم رو میز دویدم سمت اون میز جلد و همه جای

کتاب و نگاه کردم خودش بود بازش کردم و صفحه ای که اسم و

 دیده بودم باز کردم .




طبقه بندی: عشق خون آشام،
برچسب ها: lovekorea2، عشق خون آشام 73، جونگ مین، گومیهو، روباه نه دم، کارگر، جنگل،
[ یکشنبه 28 خرداد 1396 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


دانلود فیلم و سریال کره ای و برنامه های تلوزیونی و خبرهایی از سراسر جهان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل Sarah Red Triple S

‎Create Your Badge‎ Flag Counter

سفارشات میس پرمیس

اکسـو لنــد

کریس وجیل برترینهای اویل


Pagerank خرید هاست لینوکس سرور مجازی