نتیجه تصویری برای ‪lovekorea2.mihanblog.com‬‏

عشق خون آشام

 قسمت 72

چند دقیقه ای تو سکوت گذشت داشت چشمام گرم میشد که با

صدای ترسناکی از خواب پریدم انگار صدای غرش یه حیون

وحشی بود قفل و زدم در و باز کردم و از ماشین پیاده شدم

دیگه اثر دارو کاملا" از بین رفته بود رنگ چشمام برگشته بود

 و به خوبی تو اون تاریکی می دیدم دندونای نیشمم بلند شده بود

یه بوی خاصی به مشامم میخورد مطمئن بودم بوی یه حیوونی

چیزیه ولی بوی خونه ش و حس نمکردم  بالهام و باز کردم

پریدم رو بلندترین شاخه درخت نشستم همه جا رو نگاه کردم

 هیچ جنبنده ای نبود گوشام و تیز کردم شاید صدایی بشنوم

 از دور صداهایی نامفهومی میومد به سمت صدا پرواز کردم

و چند متر جلوتر دونفر و رو زمین کنار یه سنگ بزرگ دیدم

خیلی آروم و بی صدا بهشون نزدیک شدم و چیزی دیدم که اگه

برای ملینا می گفتم باورش نمیشد جی یان با یه دختری

 داشت .... بوی خون تو هوا بود رد بو رو گرفتم و رفتم

یه نفر رو زمین افتاده ، بوی خیلی زیاد بود چند بار صداش کردم

جواب نداد رفتم کنارش و اون و که دمر رو زمین افتاده بود و برش

گردوندم اون مرده بود روی گردن و سینه ش جای چنگالهای یه

 حیون بود دلیل مردنشم همون بوده وباره برگشتم جایی که بودم

 صدای آه ناله هیی که از سر خوشی و لذت بود فضا رو پر کرده

بود جی یان چطوری تونسته بود اون دختر و سمت خودش بکشونه ؟

قصدش از این کار چیه ؟ دختر چشماش و بسته بود غرق خوشی بود

 که یه چیز عجیب دیدم بدن جی یان سریع تغییر کرد و گوشهاش بلند

 شد و بدنش پر از مو و دم اونم 9 تا دم ، فهمیدم جی یان چه موجودیه

 اون روباه 9 دم بود (گومیهو) این و از زبون ملینا شنیدم بودم ، تو

یه چشم به هم زدن دستش و برد بالا خواست با چنگالهاش بدن دختر

و تکه پاره کنه با سرعت خون آشامیم خودم و بهش رسوندم و

 دستش و محکم گرفتم با اون چشمای کهربایی و زردش بهم خیره شد

جی یان : تو..... تو ، تو انسان نیستی ؟ اون دختر که چشمش به من

و جی یان افتاد شروع کرد به جیغ کشیدن و خودش و عقب عقب رو زمین

میکشید و بی وقفه جیغ میزد ، سرش داد کشیدم : خفه شو یه بار دیگه

جیغ بزنی خودم خفه ت میکنم همین جا بمون و از جات جم نخور ، جی یان

 و کشوندم و بردمش چند متر جلوتر ، خیلی مقاومت کرد و زورشم زیاد بود

پرتش کردم رو زمین و گفتم : پس شک من درست بود تو انسان نیستی ؟

میدونی اگه ملینا بفهمه چه ضربه روحی شدیدی بهش وارد میشه ؟

جی یان : خودت چی ؟ دختر عمه عزیزم میدونه تو چه موجود شیطانی هستی؟

*****

در و دوباره قفل کردم و کلید و گذاشتم تو کیفم رفتم سمت تپه ، کسی

اونجا نبود رفتم جایی که جونگ مین و گذاشته بودم ولی ، اونجا هیچ

کس نبود حتی جی یان هم نبود چند بار صداشون زدم و تا جایی که

میتونستم لا به لای درختا دنبالشون گشتم خیلی از ماشین دور شده

 بودم میترسیدم اونجا گم بشم چراغ قوه ای هم که از تو داشبرد

 برداشته بودم داشت چشمک میزد با خودم گفتم تا باتریش تموم نشده

باید برگردم و همین کار و هم کردم و دوباره رفتم تو ماشین خیلی خسته

بودم و خوابم میومد اگه با این حال خواب آلودگی رانندگی میکردم مطمئن

 بودم که تصادف میکنم اون شب تجربه خیلی ترسناکی و از سر گذرونده

بودم ، هوا رو به سردی میرفت ، چاره ای نداشتم باید تا صبح تو ماشین

میموندم درا رو قفل کردم و رو صندلی عقب خوابیدم ، با صدایی بیدار

 شدم صبح شده بود و هوا روشن بود صدای پرنده ها به وضوح شنیده

میشد همه جام خشک شده  بود و درد میکرد بلند شدم و زود دستم و جلوی

صورتم گرفتم تا از نور زیادی که توسط اشعه های خورشید ایجاد شده بود

 جلوگیری کنم قفل در و باز کردم و از ماشین پیاده شدم به ساعتم نگاه کردم

 نزدیکای 7 بود نسیم خنکی میوزید که حالم و بهتر کرد ، چند قدم بیشتر

نرفته بودم که صدای قار و قور شکمم راه افتاد ، از اون دوتا بیفکر

 و ابله هم خبری نبود یه کم دیگه دنبالشون گشتم با این وضع خیلی

نمیتونستم پیش برم باز برگشتم سمت ماشین و از تو کیفم گوشیم و

 برداشتم چند بار با هر دوشون تماس گرفتم ولی جواب ندادن منم

رفتم خونه بهتر بود تو خونه منتظرشون بمونم ، یک ساعت بعد

رسیدم خونه زود یه دوش گرفتم و صبحونه آماده کردم و خوردم

خیلی گشنه و تشنه م بود ساعت از 10 گذشته بود باز به هردوشون

 زنگ زدم ولی جواب ندادن ، دیگه داشتم نگران میشدم ، آخه اینا

کجا رفتن ؟ نمیگن من نگران میشم ؟

مبارزه سختی بود اون روباه خیلی قدرتمند بود و تقریبا" داشت من

 و شکست میداد منم ضربه های کاری بهش زدم مبارزه مون تا صبح

طول کشید حیف که به خاطر غفلت من از دستم فرار کرد به شدت نیروم

و از دست داده بودم  و تشنگی زیاد قدرت فکر کردن و ازم گرفته بود

 برگشتم به جایی که اون جنازه بود وقتی رسیدم بالای سرش دیگه

خونی تو بدنش نمونده بود به ناچار رفتم سراغ دختره ، اون رو زمین

افتاده بود تکون نمیخورد بوی خون دیوونه م کرده بود خیلی به خون

احتیاج داشتم ، نبضش و گرفتم هنوز زنده بود ولی معلومه بعد از رفتن

ما از هوش رفته به خودم اینجور قبولوندم اون دختر قرار بوده بمیره

چه فرقی داره به دست یه حیوون نه ، یه موجود دیگه ، تشنگی داشت

بهم فشار می آورد ، دیگه معطلش نکردم دندونای نیشم و تو گردنش

فرو کردم با ناله خفیفی به هوش اومد و وقتی چشماش باز کرد دوباره

شروع کرد به جیغ زدن کم کم صداش بلند و بلند تر شد با اون دستم

جلوی دهنش و محکم گرفتم دم ِ گوشش گفتم : این سرنوشت تو اِ

 باید قبولش کنی و دوباره دندونام و تو گردنش فروکردم و تا جایی که

 خون داشت مکیدم بدن بی جونش و همونجا رها کردم و از اونجا دور

 شدم با این خون هم تشنگیم برطرف هم مقداری کمی از نیروم بازیابی

شده بود ، هوا داشت روشن میشد و من نمیتونستم اونجا بمونم شده بود

به سمت خونه م پرواز کردم و سریع خودم و به آپارتمانم رسوندم

 رفتم تو خونه و از تو کمد رفتم سراغ تابوتی که توش میخوابیدم

این کار میتونست بخش زیادی از نیروی از دست رفتم و به من

بازگردونه دیگه به جی یانم فکر نمیکردم .

دو روز از اون ماجرا گذشت تو دفترم نشسته بودم که جونگ مین

زنگ زد که برم اتاقش ، خیلی لجباز بود نمیذاشت  جای دیگه ای برم

 سر کا یا یه کلاس برم استعفا هم دادم ولی قبول نکرد ، جونگ مین

با این کاراش دوباره داشت  دلسردم میکرد زنگ زدم آبدارچی یه قهوه

 با بیسکوییت آورد ، سینی و گذاشت رو میز و رفت ، در زدم و رفتم تو

جونگ مین : وایییییی دختر از کجا میدونستی دلم قهوه میخواد ؟

 ملینا : واقعا" به قول ایرانیا : خدا از دلت بشنوه ، سینی و گذاشتم رو

میز و نشستم رو کاناپه چند لحظه ای سکوت بینمون بود ملینا : چرا

چیزی نمیگی ؟ باهام چیکار داشتی ؟ اگه درباره اون موضوعه من پاشم

برم ؟ تو سابقه داری ، یادته اون روزی که جشن هالووین بود یه دفعه

غیبت زد و من کلی دنبالت گشتم ؟ خیلی ترسیده بودم اون دوتا مَرد هم

که مزاحمم شده بودن ترسم بیشتر شده بود .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.