ldzm_imagesert676576.jpg

عشق خون آشام

قسمت شصت و یک

بالاخره رسیدیم خونه پدربزرگم یکی از کارگرای مرد چمدونها رو از ماشین آورد

بیرون و خدمتکارشون که خانم 30 ، 40 ساله ای میزد اومد دم در و سلام کرد

و خوش آمدید گفت و به اتاقم راهنماییم کرد چمدونا رو نزدیک کمد گذاشت و رفت

هم خونه بزرگی بود هم اتاقم قشنگ بود نسشتم رو تخت و به اطراف نگاه کردم

من فقط برای مراسم سالگرد میام اینجا و سال نو ، بلند شدم و رفتم کنار کمد

چمدونا رو گذاشتم رو تخت و بازشون کردم ، لباسام و گذاشتم تو کمد کارم تموم

شده بود که صدای در اومد خدمتکار : خانم چیزی میل دارین ؟ ملینا : ممنون

تو هواپیما یه چیزی خوردم ، همون وقت صدای قار و قور شکمم و شنیدم ، داشت

میرفت گفتم ملینا : لطفا" برام یه غذای سبک بیارین (ساندویچ مرغ) با یه نوشیدنی

خدمتکار : چَشم خانم ، رفت و در و بست منم رفتم رو مبل کنار پنجره قدی نشستم

تازه یادم افتاد که گوشیم و خاموش کرده بودم ، بهتره یه زنگ به جونگی بزنم

گوشیم و از کیف دستیم برداشتم و دوباره نشستم رو مبل روشنش کردم میدونستم

که بیداره شماره ش و گرفتم دوتا بوق نخورده جواب داد ملینا : الو سلام چه زود

جواب دادی منتظرم بودی ؟ جونگ مین : سلام کی رسیدی ؟ رفتارشون چطوریه ؟

نمیدونم چرا اینقدر نگرانم انگار میخواد یه اتفاق بدی بیوفته میدونم رفتارشون

با ملینا سرده ولی این مراسم زیاد طول نمیکشه باید آرامشم و حفظ کنم باید .....

ملینا : الو چی شد چرا حرف نمی زنی ؟ نترس همین که مراسم تموم بشه میام

داشتم حرف میزدم که صدای در اومد ملینا : بفرمایین خدمتکار : غذاتون خانم

ملینا : ممنون بذارینش رو میز ، وقتی در و بست صداش و شنیدم گوشی و گرفتم

دم گوشم ، خدمتکار بود برام شام آورده باید زود بخوابم مراسم فرداس از صبح

مهمونا میاند مراسم اصلی 3 تا 6 بعد از ظهر و بعدشم به حرف زدن و دیدن

همدیگه میگذره و شبم میرن فقط فامیلای نزدیک برای شام میونن فردا صبحم

برمیگردم جونگ مین : نمیخوای بیشتر اونجا بمونی ؟ ملینا : نه اینکه خیلی ازم

خوششون میاد ، انگار دلت نمیخواد برگردم ! من برم شامم یخ میکنه بای بای

جونگ مین : حالا شامت چی هست ؟ ملینا : برا چی میپرسی ؟ مکث کوتاهی کردم

ساندویچ مرغ جونگ مین :اون و که سرد سرو میکنن ملینا :من گفتم گرم سرو کنن

جونگ مین : از بس لوسی ملینا : تو هم دُم خروسی برو دیگه لوس نشو قطع کردم

رفتم دستشویی و دستام و شستم ، زود شامم و خوردم و خوابیدم صبح زود باید

بیدار میشدم ، میدونستم پدر بزرگ و مادربزگ و بقیه چه برخوردی باهام دارن ولی

خیلی دلم بی هیچ حرفی مراسم انجام بشه و من از نگاهاشون خلاص شم . وقتی

بیدار شدم به ساعت کوچیک رو میز عسلی نگاه کردم 6 و خورده ای بود از تخت

اومدم پایین و زود چرده ها رو کشیدم عقب خورشید داشت طلوع میکرد منظره

خیلی قشنگی بود رفتم دوش گرفتم و لباسی که برای مراسم خریده بودم و پوشیدم

ایندفعه کفشای راحت تری خریده بودم چون چند ساعتی باید رو پام می ایستادم

آماده شده بودم که صدای در اومد اجازه ورد دادم خدمتکار : صبح بخیر خانم

بفرمایید صبحانه آماده س گوشی و گذاشتم تو کیف دستی کوچیکم و دنبالش رفتم

وقتی رفتم تو اتاق میز تقریبا" بزرگی بود و یه صبحانه کامل و مجلل غیر از من

کسی تو اتاق نبود یکی از صندلی ها رو کشیدم عقب و نشستم یکی از دخترای

خدمتکار برام قهوه ریخت ملینا : من قهوه رو با شیر و شکر میخورم جی یان :

دختر عمه عزیزم هنوزم عوض نشده هیچ وقت قهوه تلخ دوست نداشته ، من

هر چی نگاش کردم نشناختم خیلی تغییر کرده بود جی یان : چرا مثل غریبه ها

بهم نگاه میکنی ملینا ؟ این چه سوالیه ما سالی یه بار تو مراسم همدیگه رو

میبینیم و همینطور سال نو ، چرا ؟ یه کم از قهوه م خوردم ملینا : این و از بزرگترا

باید پرسید داشتیم حرف میزدیم که یه دختری هم اومد و نشست رو به روی جی یان

جی یان :مین جی اینم ملینا مین جی :این همون خانمیه که خیلی ازش تعریف میکردی؟

تعجب کردم اون چرا باید از من تعریف کنه ؟ خیلی مشکوکه جی یان : من امسال میرم

دانشگاه مین جی بگو کجا ؟ سئول رشته مورد علاقم فیلمسازی ، جو اتاق سنگین شده

بود از بقیه عذر خواهی کردم و زود رفتم تو حیاط چندتا نفس عمیق کشیدم نسیم صبح

حالم و بهتر کرد ، حیاطشون خیلی بزرگ عین باغ بود مهمونا کم و بیش اومده بودن

از اون سالی که اینجا اومده بود یه کم تغییر کرده بود قشنگتر شده بود دوتا آبنمای

جدید هم با مجسم های مرمری اضافه شده بود ، بعد از نهار مراسم اصلی شروع شد

متنی و که آماده کردم و از حفظ بودم بعد از سخنرانی و من و طلب آمرزش پدربزرگم

برای پدر و مادرم مراسم تموم شد ، دیگه میتونستم یه نفس راحتی بکشم و از نگاه های

مهمونا نجات پیدا کنم نمیدونم چرا بعد از این همه سال اونا هنوزم باهام اینقدر سرد

برخورد میکنن ؟ دلیل من برای دور شدن از فامیل ها و بستگانم همین بود چرا کسی دلیل

اصلی مرگشون و نمیفهمه اون روز حادثه درسته که با اصرار من به یه مسافرت کوچیک

رفتن ولی میخواستم سنگاشون و با هم وا بکنن چند سالی بود که بینشون دعوا بود ، برای

همین همه فکر میکنن مرگشون تقصیر من بوده بخصوص پدرم که تک پسر بوده و یه

جورایی جانشین پدربزرگ بوده ، زود رفتم تو اتاق و ناخود آگاه زنگ زدم به جونگ مین و

کلی دردل و گریه کردم چون دیگه نمیتونستم اون رفتارا رو تحمل کنم ، اینجوری به جونگی

وابسته تر میشدم غیر از اون دیگه کسی برام نمونده بود ، دلم براش پر کشید کلی گریه کردم

خیلی خوشحالم برای اینکه ملینا دوباره برمیگرده پیش من ، قول میدم تمام این کمبود ها رو

جبران کنم نمیذارم چیزی یا کسی ناراحتش کنه ، ملینا میشه همه زندگیم تحمل ناراحتیش و ندارم




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.