تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 60
vampire love

عشق خون آشام

قسمت شصت

اون یه ماه دیگه هم به چشم به هم زدنی تموم شد و وقت رفتن بود ، همه وسایل و جمع کردم

رفتم دیدن آقای جی یون سوک (صاحبخونه)وبرای این دوماهی که بهم اجازه داده بود تو

 خونه ش بمونم خیلی تشکر کردم و پرسید آقای جی یون : امیدوارم حالتون بهتر شده باشه

هیچ وقت به خودتون و دیگران سخت نگیرین اینجوری زندگی هم بهتون سخت میگیره امیدوارم

هر جا که هستی سلامت و خوشحال باشی گاهی بیا اینجا دلمون برات تنگ میشه ، خداحافظی

کردم و از کارگرای خونه و مزرعه هم خداحافظی کردم به آقای جی یون گفته بودم (یخچال و ...)

و میذارم همینجا بمونه شاید یه روزی دوباره یه دختر غمگین و ما یوس بیاد اینجا و بخواید این

اتاق و بهش بدید . اونم قبول کرد و گفت آقای جی یون : بعید میدونم کسی مثل تو پیدا بشه .

یکی از کارگرای مرد اومد و چمدون و بقیه وسایل و برد تو ماشین سوار شدم و راه افتاد ، خیلی

دلم برا اینجا تنگ میشد اینجا خیلی آرامش داشتم ، وقتی به شهر رسیدیم رفتیم به همون هتلی که

قبلا" توش اتاق داشتم ، با اینکه همه اتاقها رزرو شده بود برای یه روز یکی کرایه کردم ، رفتم

تو اتاقم و زود یه دوش گرفتم ، همه لباسام و دادم خشکشویی هتل و گفتم چند ساعت دیگه تحویل

بدند ، رفتم پایین و به خانمی که پشت میز بزرگی بود گفتم ، ملینا : لطفا" یه بلیط رفت و برگشت

برای جزیره ججو برام رزرو کنید هزینه  رو با کارت اعتباری پرداخت میکنم ، خونه پدر بزرگ

پدرم که امسال نوبت اون بود مراسم بگیره تو جزیره بود ، والدین پدر و مادرم با هم توافق کردند

که هر سالی یکی مراسم بگیره که نه حق پسرشون و نه حق دخترشون پایمال نشه خیلی گشنه م

بود رفتم تو سالن غذاخوری و یه سوپ قارچ و مرغ کبابی سفارش دادم وقتی برگشتم خانمی

که برام بلیط گرفته بود گفت برای آخرین پرواز جا رزرو کردم که ساعت 9 شبه ملینا : اشکالی

نداره خیلی ممنون ، برگه رسید بلیط و پرینت گرفت و بهم داد گفت اگه این و تو فرودگاه به

باجه مخصوصش نشون بدین براتون بلیط و کارت پرواز صادر میکنن . به پروازم چند ساعت

مونده بهتره یه کم بخوابم میخواستم یه اس به جونگی بدم ، وقتی خواستم سوار هواپیما بشم

بهش خبر میدم حالا هی میخواد سوال کنه ، کی میری کی میای و .... گوشی و گذاشتم رو میز

کنار تخت و خوابیدم ، نمیدونم چقدر خوابیدم که با صدای در بیدار شدم ، از پنجره نگاه کردم

هوا داشت تاریک میشد ، در و باز کردم دیدم لباسام و آوردن یه انعامی بهش دادم و اونا رو

انداختم رو تخت نگاهی به ساعت کردم نزدیک 6 بود باید زودتر خودم و به فرودگاه میرسوندم

زود لباسا رو گذاشتم تو چمدون و زنگ زدم بیاند ببرن پایین هزینه اتاق و دادم و رفتم بیرون

به راننده ای که به سمتم میومد گفتم میرم فرودگاه عجله دارم ، وسایل و گذاشت تو صندوق

عقب و نشستم تو ماشین ، خوشبختانه به موقع رسیدم زود چمدونا رو تحویل دادم و رفتم

بلیت و کارت پروازمم گرفتم ، رفت تو کافه و یه آب پرتغال خنک سفارش دادم گوشم و از

کیفم برداشتم ساعت 7:48 دقیقه بود ، برا جونگ مین پیام دادم : من دارم میرم ساعت 9

پرواز دارم و باید گوشیم و خاموش کنم ، اگه بهم اس دادی یا زنگ زدی جواب ندادم ناراحت

نشو ، جونگی هم جواب داد : میشه منم بیام ؟ قول میدم کاری نکنم ناراحت شی بذار بیام

نمیشه گفتم که نمیتونی به مراسم بیای چون خانوادگیه ، مثل خودت که نذاشتی بیام مهمونیتون

عجب دختر کینه ایه هنوز یادش نرفته ،اگه میبردمت که به جای قربانی میکشتنت چرا نمیفهمی؟

جواب داد : اینجوریه ؟ باشه بهم میرسیم ، نوشتم شایدم بهم نرسیم همونجا موندم و با پسر داییم

ازدواج کردم ، گوشیم زنگ زد جونگ مین بود حتما" خیلی عصبانی شده نمیخواستم جواب بدم

دوباره زنگ زد گفتم گناه داره بذار جوابش و بدم ملینا : الو جونگ مین ؟ مگه قرار نبود زنگ

نزنی ؟ جونگ مین : اولا" که اون قرار مال دو ماه پیش بود نه حالا ، دوما" مگه از رو نعشه

من رد شه بیا تو رو بگیره ، مگه من میذارم ؟ نذاشتم حرفش و بزنه  ملینا : خُب ِ خُبِ هنوز

هیچی معلوم نیس غیرتی شدی ؟ جونگ مین : تو اگه من و دق ندی روزت شب نمیشه ؟

ملینا : باید قطع کنم دارن تو بلندگو میگن که باید سوار بشم ، ببخشید دیگه خیلی وقت بود

اذیتت نکرده بودم دلم تنگ شده بود رسیدم جیجو بهت زنگ میزنم . گوشیم و خاموش کردم و

سوار هواپیما شدم یه شام خیلی مختصری دادن ، وقتی رسیدیم فرودگاه جیجو اولین کار که

کردم ، زنگ زدم به جونگی ملینا : الو سلام خواب که نبودی ؟ جونگ مین : من کی تا حالا این

موقع خواب بودم که این دفعه دومم باشه ؟ ملینا :خب حالا فهمیدم سوال بیخودی کردم ، رسیدم

ولی هنوز کسی نیومده قرار بود یکی از فامیلا بیاد فرودگاه ، از دور یکی و دیدم که یه کارت

که اسم و فامیلم و بزرگ روش نوشتن دیدم ، جونگی فکر کنم یه آشنا دیدم باید برم بای گلم

میبو* سمت شب بخیر ، چون ناراحت شده بود خواستم یه چیزی بگم از دلش دربیارم اونم حتما"

از حرفم ذوق مرگ شده ،رفتم سمتش و گفتم ملینا :شما از طرف آقای کو وان اومدین ؟راننده :

شما خانم ملینا هستین ؟ ملینا : بله من ملینا کووان هستم راننده : خیلی خشبختم من راننده شون

هستم قرار بود شد بیام دنبالتون ملینا : به نظرم خیلی سرشون شلوغه که نیومدن استقبالم البته

میدونم که دل خوشی هم ازم دارن . چمدون ها و تحویل گرفتیم و رفتیم سمت ویلای پدربزرگم .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.