ldzm_imagesert676576.jpg

عشق خون آشام

قسمت پنجاه و هشتم

صبح زود بیدار شدم وسایلم و جمع کردم و زنگ زدم دوتا از کارگرای هتل اومدن وسایل و

چمدونا رو با آسانسور بردن پایین ، یه ماشین حمل بار کرایه کردم و همه چی و گذاشتن توش

آدرس روستا رو هم به راننده دادم و یه زنگم به آقای جی زدم گفتم دارم راه میافتم اونم گفت

اتاقتون آماده س منتظرتونم و خداحافظی کردم که یه اس ام اس اومد جونگ مین بود ، بیشتر

نتونسته بود طاقت بیاره و بهم پیام داده بود بهش گفته بودم که زنگ نزنه ، میخواستم جوابش

و ندم دلم نیومد نوشتم : من دارم میرم روستا نمیتونم تو شهر بمونم میخوام از هوای کوهستان

استفاده کنم اینطوری فکرم بهتر کار میکنه ، جونگی هم جواب داد فکر !!!!! با چندتا شکلک

تعجب  و خنده ، منم در جوابش نوشتم  وقتی دیگه جوابت و ندادم تنبیه میشی ، ایندفعه چند تا

شکلک التماس و گریه گذاشت چند بار پشت  سر ِهم فرستاد ، نوشتم باشه بخشیدمت گریه نکن

وووواااایییییی این دختر چقدر خشن شده ، نمیشه باهاش شوخی کرد ، نباید ناراحتش کنم .

آخی طفلی جونگی ، چقدر ترسید دارم از خودم میترسم نباید اذیتش کنم اون از منم  تنها  تر ِ

من عمو و دایی و خاله و عمه دارم اون اینا رو هم نداره پس نباید دلش و بشکنم تصمیم سختیه

یک دو ساعت بعد رسیدیم روستا و ماشین جلوی خونه ای که نشونی داده بودم وایساد ، آقای

جی اومد و من از ماشین پیاده شدم سلام کردم و آقای جی به چند نفر از کارگراش گفت بیان

اثاثا رو ببرن تو اتاقم یه سریا شم باید میبردن تو آشپزخونه ، یه یخچال قدیمی هم اونجا بود

با خودم گفتم کاش یه یخچال کوچیکم  خریده بودم گازشم کوچیک بود و رومیزی ، وسایل

و که تو اتاق جا دادم رفتم آشپزخونه و حموم و دستشویی رو هم تمیز کردم ، همه جا تمیز بود

ولی به دلم نشست خودم دوباره تمیز کردم ، دست و صورت و پاهام و شستم و رفتم بالا تو اتاقم

خیلی خسته شده بودم نشسته بودم تو تراس که صدای یه خانمی و شنیدم که اومد بالا . یه میز

کوچیک پر از غذا و نوشیدنی هم دستش بود ، تشکر کردم و اسمش و پرسیدم گفت : کیم سوُمی

هستم کارای آشپزی و نظافت این خونه با منه ، خیلی عجیبه که آقای جی شما رو تو خونه ش راه

داده هیچ وقت از کارا نمیکردن ، شما خیلی خسته این بهتره من برم غذاتون و که خوردیم صدا

بزنین تا بیام ببرم ملینا : این چه حرفیه من خودم میارم فقط بگین از کدوم طرف باید بیام ، اینجا

خیلی بزرگه میترسم گم بشم . ببخشید خودم و معرفی نکردم ، ملینا کو وان هستم از سئول اومدم

وقتی اون خانومه رفت میز غذا رو با تشک کوچکی بردم تو تراس ، منظره خیلی قشنگی داشت

غذام و خوردم اتفاقا" خیلی هم خوشمزه بود یا من خیلی خسته و گشنه بودم به دهنم مزه کرده

خیلی گیج خواب بودم زود میز و گذاشتم تو اتاق و یه رو انداز و بالش با خودم بردم تو تراس

نمیدونم چرا دلم میخواست همه ش تو تراس باشم ، چند ساعتی خوابیدم ، وقتی بیدار شدم هوا

تاریک شده بود به ساعت تو اتاق نگاه کردم نزدیکای 10 بود یه دفعه یاد جونگ مین افتادم

تو تراس اتاقم تو ویلامون نشسته بودم (بعد از رفتن ملینا دیگه نتونستم اونجا بمونم)ملینا اااا

تو چرا با من اینکار و میکنی من تو همه عمرم کسی نتونست من و بکشه ولییییییی تو داری

با این کارات من و میکشی ، چی میخوای ؟ میخوای دق مرگم کنی ؟ از اولین روز تبدیلم تا اون

روزی و که برای اولین بار دیدمت عمرم به تباهی گذشته بود ولی ، از وقتی دیدمت یه یه نور

و گرمایی تو وجودم حس میکنم ، خیلی از خدا ممنونم که کاملا" حس انسانیم از بین نرفته

من برای اینکه بتونم موجود درونم و مخفی کنم هر کاری کردم کارایی که خون آشاما شرمشون

میشه انجام بدند ، ولی من  ، برای رسیدن به تو از هیچ کاری دریغ نکردم ، آآآآ ه  ملینای من

نا خودآگاه دستم رفت سمت گوشیم و چند لحظه ای اون و تو دستم فشردم ، بهش اس دادم

از فکر من بیا بیرون کی بهت اجازه داد بری تو فکر من ؟ چند لحظه بعد جواب داد : نکنه تو

هم میتونی فکرم و بخونی ؟ ملینا : تابلو ِ که داری به من فکر میکنی جونگ مین : میبینم که

رو قانون خودتم نیستی ! واااای نمیدونستم چی جوابش و بدم یه شکلک خواب دادم و گوشی

و گذاشتم رو میز ، رفتم پایین دستشویی و اومدم دیدم چراغ گوشیم داره چشمک میزنه

فهمیدم جواب داده جونگ مین : ای بدبخت یه دروغ هم نمیتونی بگی ؟ جواب دادم دروغ چیز

بَدیه جونگ مین : میخوام ببینمت ، تا نبینمت آروم نمیشم ملینا : برعکس اگه من ببینمت آروم

نمیشم جونگ مین : اینقدر با من بحث نکن ملینا : باشه بابا یه عکس قشنگام و برات میفرستم .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.