تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 57
ldzm_imagesert676576.jpg

عشق خون آشام

قسمت پنجاه و هفتم

سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم ، پرده پنجره رو پایین کشید و چشمام و بستم سعی کردم

کمی بخوابم ، نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدایی که از بلمگو پخش شد بیدار شدم

گفت به زودی به فرودگاه میرسیم و کمربندامون و ببندیم ، از هواپیما که پیاده شدیم من

بعد از تحویل گرفتم چمدون هام با چرخ دستی رفتم بیرون و زود یکی از راننده ها اومد

راننده تاکسی : سلام خانم خوش اومدین کجا میخواین برین ؟ منم اسم یه هتلی و گفتم و

سوار شدم اونم چمدونام و گذاشت صندوق عقب و راه افتادیم ، چند دقیقه ای تو راه بودیم

که به هتل رسیدیم زود یکی از باربرای هتل ، اومد و در سمت و من و باز کرد پیاده شدم و

اونام وسایلم و آوردن ، تو این هتل برای یک هفته اتاق گرفته بودم که بتونم سر فرصت یه

اتاق یه جایی دور از شهر و خوش آب و هوا مثلا" تو یه روستا این دوماه و بمونم و فکر کنم

کارت اتاق و گرفتم و با یلی از خدمه رفتم اتاقم ، انعامی بهش دادم و رفتم تو اتاق ، وسایلم و

که تو کمد گذاشتم رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم ، خواب خیلی قشنگی دیدم : جونگ مین انسان

بود و با هم رفتیم کنار دریا ، به دریا نگاه میکردیم و صدای بچه ها که تو ماسه ها بازی میکردن

تو گوشمون می پیچید دخترمون خیلی ناز بود و پسرمونم خیلی خواهرش و دوست داشت وهی

سر به سرش میذاشت ، یه دفه آسمون تاریک شد و یه چیزی بهمون حمله کرد جونگی ما رو

به یه جای امن پشت یه صخره برد و خودش رفت ، صداهای وحشتناکی میومد بعد از مدتی همه جا

ساکت شد و دیگه هیچ صدایی نیومد ، من چند بار جونگ مین و صدا زدم ولی جواب نداد به بچه ها

گفتم از جاشون تکون نخورن و خودم از پشت صخره اومدم بیرون تو ساحل هیچکس به جز جونگی نبود

اونم خون آلود افتاده بود رو ماسه ها وقتی برشگردوندم دست و گردنش غرق خون بود سعی میکرد

چیزی بهم بگه ولی صداش و نمیشنیدم چشمام پر از اشک شده بود و نمیذاشت درست ببینمش ، سرش

و بلند کردم گذاشتم رو پاهام با تکته ای از لباسم خون رو صورتش و پاک کردم چند بار صداش زدم گفتم

چشماش و باز کنه ولی نمیدونم نمیشنید یا نمیخواست اون کار و بکنه ، وقتی با التماسا و گریه های من

چشماش و باز کرد ، قلبم کنده شد ، چشماش به دو گوی سرخ رنگ تبدیل شده بود و روی صورتش

خطوط سیاه رنگی داشت همه جاش و فرا میگرفت ، داشتم از ترس میمردم میخواستم فرار کنم ولی ، اون

دوباره چیزی گفت گوش هام و تیز کردم و شنیدم که گفت :هر چه زودتر خودت و بچه ها از اینجا دور شین

من دوباره صورتش و بین دوتا دستام گرفتم و بهش گفتم : ما تو رو تنها نمیذاریم تو خوب میشی باید هر سه

باهم بریم جونگ مین گفت : دیگه خیلی دیر شده دیگه نمیتونم باهاتون بیام ، با صدایی که تغییر کرده بود

ناله ای از درد کشید و من و حل داد و از خودش جدا کرد ، بهش نزدیک شدم و دستش و از رو گردنش

برداشتم ، جای دو سوراخ به وضوح دیده میشد ، جونگی هر لحظه حالش بدتر میشد و همش میگفت باید

از اونجا بریم ، یه دفع غرشی کرد ، دندونای نیشش از حد معمول خیلی بلندتر شده بود و از کنار لبش

بیرون زده بود خیلی ترسناک شده بود ، با صدای دورگه ای داد زد : زود باشین از اینجا برین همین حالا

با اون غرش از خواب پریدم به اطراف نگاه کردم ، خیس عرق بودم فهمیدم که خواب دیدم بغض گلوم و

گرفت زود رفتم دستشویی و آبی به صورتم زدم ، لباسام و عوض کردم و رفتم پایین بهترین چیزی که

میتونست سر ِ حالم بیاره یه کاسه سوپ خوشمزه بود ، رفتم تو سالن غذاخوری و غذام و سفارش دادم

دیگه نمیتونستم تو اتاقم بمونم رفتم بیرون دنبال یه سوییت یا اتاق اجاره ای تو یه جایی بیرون شهر و

سراغ گرفتم یه چهار پنج روزی دنبالش گشتم که بالاخره یه املاکی روستایی و بهم معرفی کرد که

محصولاتشون و میارن اینجا میفروشن آدرس فروشگاه و گرفتم و رفتم سراغش ، مدیر فروشگاه گفت

ما محصولات اورگانیک مون و از روستای بانچون تامین میکنیم همه اوجا باغ دار و کشاورزن ، شما

برای کار به اونجا میخواین برین ؟ گفت نه و آدرس اون روستا رو گرفتم تشکر کردم و کمی دیگه تو

شهر گشتم ، دیگه شب شده بود منم برای اینکه صبح زود برم به روستای بانچون رفتم هتل و زود

خوابیدم شام هم نخوردم بیرون یه چیزایی خورده بودم .

نمیدونم چطوری باید دوریش و تحمل کنم خیلی برام سخته که دوماه نبینمش برای اولین بار از خدا میخوام

که ملینا بتونه با این مسئله و خودش کنار بیاد ، من واقعا" دوسش دارم ولی نمیدونم چرا درک نمیکنه  .

صبح زود بیدار شدم سریع آماده شدم و رفتم پایین یه صبحونه مختصری خوردم و یه ماشین کرایه کردم

به کارمندی که پشت میز بود گفتم میخوام برم روستای بانچون ، دربون من  و به سمت بیرو و ماشینی که

بیرون پارک بود هدایت کرد و به راننده گفت که من کجا میخوام برم ،سوار شدم و چند ساعتی تو راه بودیم

وقتی رسیدیم به راننده گفتم منتظرم بمونه ، جای خیلی قشنگی بود کوهستانی با هوای پاک و درختای زیاد

و پر از مزرعه های سرسبز ، رفتم تو یکی از زمینا و از یه زنی که داشت کار میکرد پرسیدم : از کجا باید

یه خونه یا اتاق اجاره ای پیدا کرد و اونم گفت باید برم پیش آقای جی یون سوک ، آدرسش و گرفتم و رفتم

پیشش تو خونه بود رفتم و دیدم خونه خیلی بزرگیه خیلی هم قشنگ بود ، بهترین جا برای من ، با هاش

ملاقات کردم و شرایطم و گفتم ، حرف خنده داری بهم زد شایدم نبوده من اینطور فکر میکردم آقای جی : دکتر

بهتون گفته برین بیرون از شهر ؟ منم یه جورایی تایید کردم و آقای جی اومد و یه اتاق بزرگ سمت شمال

خونه بهم نشون داد پنجره های اتاق رو به کوهستان باز میشد یه تراس هم داشت که خیلی عالی بود

سرویس بهداشتی و حموم و آشپزخونه رو هم بهم نشون داد آقای جی : من تا حالا به کسی تو خونه خودم

اتاق اجاره ندادم ، ولی وقتی حرفاتون و شنیدم دلم خواست بهتون کمک کنم شما هم در عوض میتونین تو کارای

باغ و مزرعه کمک کنین ملینا : ببخشید من برای کار به اینجا نیومدم میخوام این دوماه و یه جایی در آرامش به

مشکلی که دارم فکر کنم و تصمیم بگیرم اینطوری نمیتونم تو کارا هم بهتون کنک کنم هر چی هم کرایه تون میشه

حاضرم پرداخت کنم ، آقای جی خندید و گفت :من که نمیخوام شما کارگرم بشین ، کار کردن فکر و باز میکنه و شما

بهتر میتونین روی مشکلتون تمرکز کنین ملینا : خیلی ممنون ، باشه هر وقت تونستم میام کمکتون ، قرارداد و

نوشت و امضا کردیم کرایه دوماه و بهش دادم ، قرار شد فردا به اونجا نقل مکان کنم با اینکه هنوز رزرو اتاقم

تموم نشده بود ولی میخواستم زودتر به روستا برم ، سوار ماشین شدم و رفتم هتل به راننده گفتم باید چند جا برای

خرید برم ، زود رفتم اتاقم و کارت اعتباریم و از کیف دستیم برداشتم و رفتم پایین ، به چندتا لباس فروشی و کفش

و جاهای دیگه سر زدم و خرید کردم یه کم هم مواد غذایی خریدم چون اونجا باید خودم آشپزی میکردم به یه

فروشگاه سرویس خواب هم رفتم و یه دست رختخواب کامل و خوب خریدم با چندتا تشک کوچیک برای نشستن یه

میز غذاخوری کوچیک و یه سری چیزای دیگه ، و چندتا کارتون برای جا دادن وسایل . همه رو آوردن تو اتاقم و

شروع کردم به  بسته بندی ، یه دوش گرفتم و رفتم پایین ، یه غذایی خوردم و اومدم زود خوابیدم .




طبقه بندی: عشق خون آشام، 
 


تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : سارا جونگ مین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.