تبلیغات
دانلود فیلم و سریال - عشق خون آشام 55

عشق خون آشام 55

نتیجه تصویری برای داستان عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت پنجاه و پنج

از پشت میز بلند شدم ملینا : ممنون بابت صبحونه ، من اینا رو جمع میکنم

نمیخوای بری سر کار؟من باید برم بیرون اگه میشه ... نذاشت حرفم و بزنم

اخم کرد و با حرص زیر لب جونگ مین : باشه میرم ، گورم و گم میکنم

ملینا : چرا اینطوری میکنی ؟ بهتره منطقی باشی شاید فکرام و کردم و نظرم

عوض شد خواستم از اول رابطه مون و شروع کنم ، اونوقت این رفتارات ، تو

ذهنم میمونه  باید با خیال راحت تصمیم بگیرم با اینکه قبلا" فکرام و کرده بودم

جونگ مین : وقتی تصمیت و گرفتی اون وقت ، با هم میریم سر کار .

ملینا : بهتره امروز تو شرکت  باشی  چون ، میخوام استعفا نامه م و بهت  بدم

حرفی نزد و زود رفت بیرون ، دوباره چشمام پراز اشک شد ولی ، باید تحمل کنم

دیگه دارم از این رفتارا و حرفاش دیوونه میشم ، لعنت به من چرا خود واقعیم و

بهش نشون دادم ، اگه این کار و نکرده بودم حالا برای از دست دادنش نمیسوختم

وقتی رفتم تو خونه ، یه راست رفتم سر کمد و یه دست کت و شلوار برداشتم و

 انداختم رو تخت ، با اینکه حوصله کار و شرکت و نداشتم ولی ، خیلی سریعتر از

هر روز آماده شدم و رفتم شرکت ، شاید با دیدن اونجا و خاطراتی که داشتیم بتونم

از رفتن منصرفش کنم زود رفتم تو دفترم و به منشی گفتم نه کسی بیاد نه تلفنی

وصل کنه ، نمیدونم چرا منتظر بودم ملینا از در بیاد تو و بگه اینا همه ش شوخی بود

برای اذیت کردن من ، رفتم تو تراس نسیم خنکی میوزید احساس تهی بودن میکنم

میز و جمع کردم و از کشوی میز تحریر یه کاغذ برداشتم و چند خطی نوشتم و کاغذ

و گذاشتم تو پاکت ، لباسام و عوض کردم و رفتم  بیرون ، سوار تاکسی شدم و بین

راه به اولین روزی که جونگ مین  دیدم فکر کردم ، جشن هالووین ، ویلاشون و ....

تا قبل از اینکه بگه چیه ، هم من و هم جونگی عا*شق هم بودیم ، وقتی به شرکت

رسیدم اون روزی که با اصرار و کلک من آورد تو این شرکت یادم اومد ، چه روزایی

در زدم و رفتم تو منشیه طبق معمول داشت به کاراش میرسید ، سلام کردم و خواستم

برم تو اتاق جونگ مین که عین فنر از جاش پرید و نذاشت برم منشی : ببخشید نمیتونم

بذارم برین داخل ، تاکید کردند کسی و راه ندم ملینا :میدونم ولی من باهاشون قرار دارم

تلفن چند بار زنگ زد ، رفت جواب داد و از حالت سورتش معلوم بود خیلی تعجب کرده

اجازه داد برم تو اتاق ، وقتی رفتم جونگ مین رو صندلیه پشت میزش نشسته بود ولی

پشتش به من بود ، باید با احتیاط حرف میزدم چون ممکن بود منشیه بشنوه رفتم سمتش

ملینا : سلام آقای پارک این استعفاناممه خواهش میکنم باهاش موافقت کنید . چیزی نگفت

برگشتم برم که با سرعت خون آشامیش خودش و به در رسوند و دستش و گذاشت جلوی در

چند لحظه ای سر جام وایسادم ، جونگ مینم رفت بیرون و زود اومد ، صدای در شنیدم

فهمیدم منشیه رو فرستاده دنبال نخود سیاه ، رفتم سمت تراس ملینا : چرا اینقدر کارا رو

پیچیده میکنی ؟ یعنی باید باور کنم تو ، عا*شق منی ؟ جونگ مین : مگه غیر از این بوده ؟

ملینا :نه، تو خیلی کمکم کردی خیلی حمایتم کردی خیلی دوست داشتم جونگ مین: الآن نداری؟

ملینا : یه سوالی ازت میپرسم ، دلم میخواد راستش و بهم بگی : اگه من خون آشام بودم و تو

آدم بودی ، بعد از اینکه میفهمیدی ماهیت اصلیم چیه ، بازم باهام میموندی ؟بازم دوستم داشتی؟

فکر نمیکردم همچین سوالی بپرسه ، جوابش خیلی سخته ، به هر حال کاری و میکردم که ملینا

داره میکنه خیلی ازش میترسیدم و سعی میکردم ازش فاصله بگیرم ، ولی ع*شقم نمیذاشت

ملینا : میدونم جواب دادن به این سوال خیلی سخته ، باید خودت و بذاری جای من ، نمیخوام

هردومون بیشتر از این عذاب بکشیم ، تو از علاقه ت به من مطمئنی ، پس بذار منم مطمئن

بشم بذار ببینیم بین و عقل و قلب کی برنده میشه ، اگه رشته ع*شق و محبت بینمون قوی بوده به

این راحتیا پاره نمیشه ، میخوام این دو ماه  دوری و تحمل کنی و بهم زنگ نزنی ولی ، میتونی ماهی

دوبار بهم اس ام اس بدی ، هر وقت تونستم جوابت و میدم ، پس منتظر نمون همون لحظه جواب بدم

میرم خونه ، باید زودتر وسایل سفر و جمع کنم ، به وکیل شرکت خودمونم باید سر بزنم ، خواستم برم

که دستم و گرفت و شروع کرد به گریه کردن و اون اشکای سیاهش صورتش و پوشوند ،غم و غصه

عین یه کوه شده بود و به قلبم فشار میاورد ، هیچی نمیگفت فقط گریه میکرد ، منم اشک تو چشمام

جمع شد ، با بغض گفتم ملینا: گریه نکن ، فقط دعا کن که ع*شقمون از جدال عقل و قلب صدمه ای نبینه

و تا آخر عمر پایدار بمونه ،از تو کیفم دستمال درآوردم واشکاش و پاک کردم که یه دفعه دستاش و محکم

دور کمرم حلقه کرد و سرش و گذاشت رو شونه م و بلند بلند گریه کرد منم دیگه طاقت نیاوردم چند دقیقه ای

همونجور موندیم کم کم از خودم جداش کردم و بردم نشوندمش رو صندلی ، چندتا دستمال دیگه برداشتم

و صورتش و پاک کردم نفس عمیقی کشیدم و به زور گفتم ملینا : یه ع*اشق واقعی باید تحملش زیاد باشه .

به زور لبخند زدم ملینا:پاش و بریم به اون منشیه بیچاره م که فرستادیش پی نخود سیاد زنگ بزن بگو برگرده

لبخند کمرنگی رو ل*باش نشست نفس عمیقی کشید و رفت سمت میزش منم رفتم بیرون ، منشی و تو راهرو

دیدم با تعجب گفت منشی : خانم کووان تشریف میبرین ؟ ملینا :ممکنه دیگه نیام سر کارم امیدوارم موفق باشی .





موضوع: عشق خون آشام،

[ پنجشنبه 4 خرداد 1396 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ سارا جونگ مین ]

[ نظرات() ]